ناصر بزرگمهر/ مدیر مسئول
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکرد به «لستر» گفت: یک آرزو کن تا برآورده کنم. «لستر» هم با زرنگی آرزو کرد، دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد. بعد با هرکدام از این 3 آرزو، 3آرزوی دیگر آرزو کرد، و آرزوهایش شد 9 آرزو که با 3 آرزوی قبلی، میشد 12 آرزو، وبعد با هرکدام از این 12 آرزو، 3 آرزوی دیگر خواست، که تعداد آرزوهایش رسید به 46 یا 55 یا 128 و یا 6666 و یا..... به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد، برای خواستن یک آرزوی دیگر، تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به هفت میلیارد و هفتصد میلیون و یکصد و هشتاد هزار و دویست و سی وچهار آرزو. بعد آرزوهایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن و جست و خیز کردن و آواز خواندن و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر وبیشتر و بیشتر. درحالی که دیگران میخندیدند، گریه میکردند، کار میکردند، عشق میورزیدند، محبت میکردند، تنفر میورزیدند، جنگ میکردند، مهربانی میکردند، بچهها متولد میشدند، دعوا میکردند، درس میخواندند، غذا میخوردند، میخوابیدند، و زندگی میکردند، «لستر» قصه ما، میانه آرزوهایش نشسته بود و هی آرزوی دیگری میکرد، وآنها را روی هم میریخت تا مثل یک تپه طلا، بالا و بالاتر بروند،و همینطور که نشسته بود به شمردن آرزوهاش، و تپهاش بزرگ و بزرگتر میشد، یهویی پیر شد. و بعدها یک شب، مردم او را پیدا کردند در حالی که «لستر» مرده بود، و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند، و آرزوها مثل یک تپه بزرگ طلا، دیده میشد. همسایهها جمع شدند و «لستر» را به خاک سپردند و آرزوهایش را شمردند، حتی یکی از آنها هم گم نشده بود، هفت میلیارد و هفتصد میلیون و یکصد و هشتاد هزار و دویست و سی و چهار آرزو، دست نخورده باقی مانده بود، همه شان نو بودند و برق میزدند، همسایهها به مردم دنیا گفتند، بفرمائید هرکدام یک آرزو بردارید، اما گاهی به یاد «لستر» هم باشید، که در دنیای زشت و زیبای سیبها، گردوها، گلها، انارها، آهوان، گنجشکها، فیلها، ماهیها، خوراکیهای خوشمزه، بوسهها، عشقها، دخترها، پسرها، زیباییها، مهربانیها، پیراهنها، کفشها، کیفها، زنها، مردها،کتابها، قلمها، قصهها، آوازها، آهنگها، فیلمها، تئاترها، ماشینها، جنگها، مرگها، تولدها، سیاهیها، سفیدیها، بارانها، نعمات خداوندی، بدیها، خوبیها، همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد. قصه «لستر» به سر رسید، اما کلاغه مثل همیشه به خونهاش نرسید. آرزوهای کوچک و بزرگ تمام شدنی نیستند، ازانگشتی که کودکی بر دهان میگذارد و مادری دلسوزانه تلخاش میکند تا داغ آن بر دل او برای همیشه بماند. خریدن یک بستنی قیفی درهوای گرم،می تواند آرزوی لذتبخش همان کودک انگشت بدهانی بماند که با آرزوی کاخی بزرگ و شوالیهای با اسب سپید در سالهای بعد پیوند میخورد. آرزوهای فراوان من و شما، از خواستنیهای دنیوی تا آرمانهای بزرگ فلسفی، همه بخشی از جهان تخیلی است که در ذهن میسازیم، بعضیها برای تحقق آنها تلاش میکنند و بعضیها در آرزوها باقی میمانند. آرزوهای اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، اخلاقی، فرهنگی، فردی، جمعی،خانوادگی و دهها موضوع دیگر برای همه ما از تولد تا مرگ، همراه ما میدود، لحظهای متوقف نمیشود، یک روز پدر برای ما آرزو میکند و روزی دیگر، ما برای فرزند، ذهن خیالپردازما،از این یکی به آن یکی شاخه میپرد تا شاید یکی از این آرزوها به واقعیت تبدیل شود. آرزوهای انسانی با رویاهای کوچکی آغاز میشود، هرچقدر کودک دیروزبزرگترمی شود، آرزوهای امروزاو نیز رشد میکنند، با رشد اندیشه و کسب آگاهی، آرزوهای فردی به آرزوهای اجتماعی تغییر میکنند، دل مان میخواهد جامعهای موفقتر داشته باشیم، فساد از میان برود، فقر نابود گردد، فرشته عدالت چشم بسته تصمیم نگیرد، عدالت اجتماعی برقرار شود، اخلاق حاکم شود، دموکراسی رشد کند، مدیریتهای کوتوله نابود شود، راستی و درستی پیدا شوند، تدبیر و امید از آرزو به واقعیت تبدیل شده و آرزوهایمان روی هم تلنبار نشوند و«لستر» وجودمان، که در هر انسانی یک «لستر» پنهان شده است، درکنار تپه طلایی آرزوها به تنهایی جوانمرگ نشود.