پاییز چنان عاشقانه با رویاهایم رفیق شد که چون سایه دنبالم کرد. به زمستان هم که رسیدم میان برف و باران و کوران و سرما رفاقتش را بهم نزد و همه جا کنارم جا خوش کرد. میخواستم بگویم: یاد بگیرای از یاد برده مرا.
ای رفیق همه سالهایی که رفت، وقتی دیدی باغچه خشک شد و درختها در سکوت ایستاده خاموش شدند، آرام روی برگرداندی تا همه چیز را از پشت شیشههای رنگی پنجدری خانه گرم و نرم تازه یافتهات به تماشا بنشینی و به فنجان قهوهای دلخوش کردی تا با من زیرباران و برف و گل و شل راه طی نکنی، اما چه سود که حتی پشت شیشههای رنگی و کنار شومینه آجری و نشسته بر مخده گرم هم زمان رهایت نمیکند و ساعت به ساعت و ثانیه به ثانیه روزگار میگذرد. حالا همان روزگاریست که در گذر از زمانهایش «بهار» آمده و با ترنم و باد و نسیم همه باغچه در رقصی آشکار سبز شده، شاخه شاخه درختها با جوانه برگهای سبز پوشیده شده و حتما میبینی گنجشگها را که همراه کبوترها و یا کریمها سرخوشانه باران را به تماشا نشستهاند. همان درخچههای پاکوتاه کنار باغچه پر شده از غنچههای سفید و صورتی و سرخ گلهای خوشبوی محمدی و به هر جای نگری دلدادههای بهاری چشم به آسمان دارند و باز هم پاییز و باران و تگرگ و گاه رعد و برق از مرز زمستان گذشته و دلخوش کردهاند به سرسبزی و بوی بهار نارنج در باغها و جادههای شمال، مهربانی و رفاقت را از باران یاد بگیریم که به خاطر سرسبزی بیشتر زمین و آسمان، در هر فرصتی بر زمین میبارد و از عشق فراوان اشک را به سیلاب تبدیل میکند تا همه چاهها و چاهکهای زمینی پرآب شود و تو... باید به جای اندیشیدن به شاخههای خشک و لخت شدن درختها از برگ به ریشههایی میاندیشیدی که جایشان گرم بود و زنده، زندگی را ترانه میکردند. و حالا من بهار را در کنار باغچه و باغها به تماشا مینشینیم... که از پشت در و شیشه نگاه کردن خستهام... همان غرش توفنده نیمه شب، قبل از بارش تگرک و باران همه ما تنها نشستههای روزهای زندگی بیدار میکند که این بیداری خود زندگیست... و فکر نکن تمام میشویم که تمامی ما برخاسته از محبت و مروت و روزگاریم... پس... به سلامی و لبخندی دوباره زیرباران سبز میشویم... قبول نداری! از «خدا» بپرس.