علی نعیمی:
دارم به آخرین پیامتان فکر میکنم. پیامهای سوخته ناتمام که مثل این سفر، هیچوقت به مقصد نرسید. به اینکه «نگرانم نبا...» به اینکه «از دور میبو...» به اینکه «تو هم مراقب خو...»، دارم به انگشتهای کسی فکر میکنم که برایت نوشته بود «رسیدی زنگ بزن عزیزم»، به باقیمانده شیشه عطرت روی میز، به پیراهن تازهات که خط تای آن را صبح با وسواس اتو کرده بودی و من هیچ وقت نفهمیدم چرا وقتی عجله داری دکمههای پیراهن را جابهجا میبندی و وقتی که متوجه میشوی جابهجا بستی باز مجبور هستی بازش کنی و این یعنی وقتت را میگرفت که شاید از پرواز جا بمانی. آخ که اگر این بار از پرواز جا میماندی و آن لحظهها. چه کشیدی آن بالا وقتی ماسک روی صورتت پرتاب شد؟ من به لحظههایی فکر میکنم که چشم باز نکردم و با تو خداحافظی نکردم. به کشوقوس صبحگاهی و ساعتی که هیچ وقت از به موقع به صدا درآمدنش تا این حد خشمگین نیستم. گفتی مبادا خواب بمانم؟ رویاهایت را در سرت میبافتی که این بار که از سفر برگشتم میروم سراغش و دستانش را میبوسم. اینبار اگر بازگشتم دیگر منتظر نمیمانم تا زنگ بزند. گوشی را برمیدارم و من زودتر از او میگویم دوستت دارم. به اینکه مرا ببخش مادر اگر اینبار به جای سوغاتی؛ خاکسترم را برایت هدیه میآورند.