|

خانواده ایران خانم و شوهرش

فهرست محتوا

محمد فاضلی، عضو هیات علمی دانشگاه شهید بهشتی

شوهر ایران خانم سال‌های زیاد کسب‌وکارش رونق داشت. ایران خانم سالی یک بار راهی فرنگ می‌شد برای خرید، فرزندان بزرگ ایران خانم مدرسه غیرانتفاعی می‌رفتند با شهریه‌های سنگین، گاهی لباس برند می‌پوشیدند، بولینگ و بیلیارد هم بازی می‌کردند. کوچکترین عضو خانواده نوزادی بود که شیرخشک می‌خورد؛ خرجش زیاد نبود و ایران خانم حوصله شیر دادن هم نداشت؛ بنابراین شیر خشک می‌خورد. شوهر ایران خانم ویلایی داشت در شمال و مرسدس گران‌قیمتی، شرکتی با خدم و حشم، اهل لفت و لیس؛ چیزی صادر می‌کرد که درآمدش خوب بود. دست‌وبال قوم و خویش‌های دور و نزدیک را هم می‌گرفت. فضول‌های محل می‌گفتند زن دوم هم دارد. ایران خانم و فرزندان در سال‌های رونق کسب‌وکار بر شمار خرید برندها افزوده بودند، ریخت‌وپاش به‌راه بود. نوزاد هم دستش به جایی بند نبود، شیر خشک می‌خورد. این روزگار خوش بود تا بازار چرخید و کاسبی از رونق افتاد. شوهر ایران خانم ۶ ماه نخست را امید داشت که بازار رونق می‌گیرد، چک می‌کشید بی‌غصه. ۶ ماه دوم دست‌وبالش تنگ شد اما سختی به اهل خانه نداد. ۶ ماه سوم چاره‌ای نبود باید برخی املاک را که در روزهای رونق کسب‌وکار خریده بود، بی‌اطلاع اهل و عیال می‌فروخت. ۶ ماه چهارم که از راه رسید؛ دانست نه آن رونق بازار بازمی‌گردد و نه رشد هزینه اهل و عیال بازمی‌ایستد. دسته‌چک و فهرست اموال فروخته‌شده را که نگاه کرد فهمید این راه عاقبت ندارد. شوهر ایران خانم، دست‌ودل باز فامیل، پدر مقتدر خانواده که چهار ستون اقتدارش روی پول بنا شده بود، حالا باید به خانواده چه می‌گفت؟

ریز و درشت بازار که عاشق چشم و ابرویش نبودند، دست به جیب بود و تار سبیلش به حساب جیبش اعتبار داشت. دریافته بود «افلاس از آنچه در آینه می‌بیند به او نزدیک‌تر است.» شوهر ایران خانم تصمیم گرفته بود؛ تصمیم‌های سخت، شبیه «تصمیم کبری» کتاب فارسی ابتدایی که منظم باشد. تصمیم گرفته بود به خانه که رسید، اهل و عیال را جمع کند و بگوید «چو دخلت نیست خرج آهسته‌تر کن» اما فکر کرد سخن زیبا گفتن برای این حال و روز نیست؛ باید صاف سراغ اصل مطلب برود. نیمه‌راه، پشت چراغ قرمز فهمیده بود باید از مخارج بکاهد و جلوی در خانه که رسید می‌دانست باید از مخارج خودش و لفت‌ولیس‌های کارکنان شرکت شروع کند. او فکر کرد سال‌هاست دست دارد و پول و حالا می‌خواست عقل داشته باشد و زبان؛ فکر کند و به صراحت سخن بگوید. کسی نمی‌داند شوهر ایران خانم آن شب چه گفت، اما اهل محل می‌گویند دیگر از مرسدس او خبری نیست و ماشین آبرومندی دارد که گران نیست؛ سراغ زن دوم هم نمی‌رود. بساط لفت‌ولیس شرکت هم کم شده است. ایران خانم مدتی است سفر فرنگ نمی‌رود. وقتی فهمید همسرجان ویلای شمال را در روزهای کسادی فروخته و «خرج اتینا» کرده برآشفت اما کار از کار گذشته بود. مهمانی هم نمی‌گیرند، بچه‌ها به مدرسه دولتی سر کوچه می‌روند، لباس برند هم نمی‌پوشند. کوچولوی خانواده حالا ۲، ۳ ساله است اما به او سخت نگرفته‌اند، زیاده‌خواه نیست و قدرت سختی کشیدن هم ندارد. مخارج اسباب‌بازی را هم برای مدرسه‌اش کنار گذاشته‌اند. یکی دو بار ایران خانم را دیده‌اند که روزنامه همشهری می‌خرد و در ضمیمه آگهی‌ها دنبال شغل می‌گردد. شوهرش هم کسب‌وکارش را تغییر داده، دنبال تولید است؛ چیزی هم از مشتش نمی‌چکد، از زن دوم هم خبری نیست. سخت می‌گذرد اما شوهر ایران خانم ورشکسته نخواهد شد، چک‌های دوران کسادی و ولنگاری را هم کم‌کم پاس کرده است. چند سالی را باید با خاطرات گذشته خوش باشند تا بچه‌ها بزرگ شوند و شغل و کار پیدا کنند، ایران خانم شغلی بجوید و شوهرش اوستای کسب‌وکار جدید شود. حساب دخل‌وخرج را ایران خانم نگاه می‌دارد و مو از ماست می‌کشد. سخت می‌گذرد اما عاقل‌اند و امیدوار و آدمی به عقل و امید زنده است. اسامی بازیگران: شوهر ایران خانم (دولت ایران)، ایران خانم (جامعه ایران)، فرزندان بزرگ (ثروتمندان)، فرزند خردسال (اقشار آسیب‌پذیر)؛ تصمیم کبری (گفت‌وگوی ملی برای اصلاحات اقتصادی-اجتماعی)، زن دوم (ناشناس).

خانواده ایران خانم و شوهرش
کد خبر: ۲۹۳۳۹
۲۳ بهمن ۱۳۹۶ - ۱۸:۴۷
ارسال نظر
captcha