حامد هدائی - اقتصاددان رفتاری
دنیل گیلبرت، روانشناس و نویسنده کتاب «تلو تلو خوردن در شادی» مقالهای باعنوان «چگونه سامانههای ذهنی باور میکنند» نوشت. گیلبرت معتقد است درک یک گزاره باید با تلاش برای باور آن آغاز شود. این یعنی شما باید ابتدا بدانید این اندیشه اگر درست باشد چه مفهومی دارد. فقط در این حالت است که میتوانید تصمیم بگیرید آن را باور کنید یا نه. تلاش اولیه برای باور کردن، مربوط به کارکرد خودکار بخشی از مغز است که دانیل کانمن، استاد اقتصاد رفتاری آن را «فرآیند یک ذهن» مینامد که شامل ساختن بهترین تعبیر احتمالی برای یک موقعیت احتمالی میشود. گیلبرت استدلال میکند حتی یک گزاره نامفهوم، باوری ابتدایی را برمیانگیزد. در عین حال وی ناباوری را یکی از کارکردهای بخشی از مغز که کانمن آن را «فرآیند دو ذهن» نامگذاری کرده، تلقی میکند که برای اثبات این ادعا پژوهش جالبی انجام داده است. در این پژوهش شرکتکنندگان با عبارت تاکیدی بیمفهوم «دینکا یک شعله است» روبهرو میشوند و پس از چند ثانیه واژههای «درست» یا «غلط» بهتنهایی ظاهر میشوند. آنان بعدها آزمون دیگری انجام دادند که در آن حافظهشان را جستوجو کردند تا به یاد آورند کدام جملهها درست بوده است. در یکی از این آزمونها از شرکتکنندگان خواسته میشد در حال انجام دادن آزمون، اعدادی را نیز در ذهنشان نگه دارند. در این آزمون به گفته کانمن اختلال در فرآیند دو ذهن، تاثیری ویژه داشت. فعال شدن این بخش از ذهن باعث میشد افراد به سختی بتوانند جملههای نادرست را باور کنند. در یک آزمون حافظه دیگر، شرکتکنندگانی که دچار تخلیه ذهنی شده بودند در پایان آزمون توانستند بسیاری از جملات نادرست را بهعنوان درست بپذیرند. این آزمون مشخص میکند وقتی فرآیند دو ذهن، به هر شکلی درگیر نباشد، مصرفکنندگان بهطور تقریبی هر چیزی را باور میکنند. به گفته کانمن، فرآیند یک ذهن، سادهلوح است و در باور کردن پیشداوری میکند. در عین حال فرآیند دو ذهن، مسئول شک کردن و ناباوری است، اما فرآیند دو ذهن، گاهی سرش شلوغ میشود و بیشتر اوقات تنبلی میکند. از این رو، شواهد نشان میدهد افراد وقتی خسته و دچار تخلیه ذهنی شدهاند، احتمال دارد در سایه جملههای قانعکننده توخالی، مانند پیامهای بازرگانی که یک خودرو بیکیفیت را به شکلی اغواگرایانه تبلیغ میکند، قرار گیرند.کارکردهای حافظه تداعیگرا به پیشداوری در تایید منجر میشوند. وقتی این پرسش مطرح میشود که آیا شرکت فورد خودروهای باکیفیتی تولید میکند، رفتارهای متفاوتتری از مصرفکننده نسبت به زمانی که پرسیده میشود آیا شرکت فورد خودروهای بیکیفیتی تولید میکند، شکل میگیرد. افراد و گاهی دانشمندان بهدنبال دادههایی هستند که همسو با عقاید کنونی آنها باشد. پیشداوری تایید که نتیجه فرآیند یک ذهن است، پذیرش بیچون و چرای پیشنهادها و اغراق در احتمال وقوع رویدادهای ناممکن و عجیب را ترجیح میدهد. مصرفکنندگان مستعد این هستند که احتمال فاجعه را دست بالا بگیرند و این احتمال سبب ایجاد آبشار دسترسیپذیری برای تولید شایعاتی میشود که بیکیفیتی و ناایمن بودن تولیدات یک شرکت خودروسازی را چندصد برابر بزرگتر در جامعه گسترش میدهد.به گفته آموس تروسکی، یکی از ویژگیهای طراحی ماشین تداعیگرا این است که تنها فکرهای فعالشده را ارائه میدهد. فرآیند یک ذهن، در ساختن بهترین داستان ممکن فکرهای بهتازگی فعالشده را برتری میدهد اما اطلاعاتی را که ندارد، مجاز نمیداند.معیار موفقیت فرآیند یک ذهن، انسجام داستانی است که خلق کرده است. وقتی اطلاعات ناچیز است که بهطور معمول نیز اینگونه است، فرآیند یک ذهن، به شکل ماشینی عمل میکند که سریع به قضاوت میپردازد. برای نمونه آیا خودروهای کمهزینه و ارزان یک شرکت خودروسازی خوب هستند؟ نخستین پاسخی که به ذهن مصرفکننده میرسد، «بله» است. مصرفکنندگان بهترین پاسخ را براساس اطلاعات محدودی که دارند انتخاب میکنند. در عین حال اگر درباره دو ویژگی بعدی خودروهای یاد شده یعنی «ناایمن» و «غیراستاندارد» بودن نیز صحبت به میان بیاید، مصرفکنندگان دست به چه انتخابی میزنند؟ باید توجه داشت مصرفکنندگان هنگام اندیشیدن به خودروهای یادشده، چه کارهایی انجام ندادند. آنها با پرسیدن این پرسش آغاز نمیکنند که پیش از آنکه به ویژگی خودرو خوب فکر کنند، باید چه چیزهایی را بدانند. فرآیند یک ذهن، با دیدن نخستین ویژگیها یعنی «کمهزینه» و «خوب» کار خود را آغاز میکند زیرا کمهزینه بودن و ارزانی خیلی خوب است. این بهترین داستانی است که با داشتن این دو ویژگی ساخته میشود و فرآیند یک ذهن با آسایش ذهنی آن را میسازد. اگر اطلاعات جدیدی فراهم آید، این داستان ویرایش میشود، اما هیچ انتظار یا ناراحتی ذهنی در کار نیست و پیشداوری موافق نخستین برداشت نیز باقی میماند.