|

فرار برای پرهیز از مقابله با مردم

فهرست محتوا

مهدی اسحاقیان

پادگان تربت‌جام، شنبه ۷بهمن ۱۳۵۷. آماده باش برقرار بود. نیروها به ۳ شیفت تقسیم شده بودند؛ گروه اول مسلح به حمایل، گروه دوم آماده و گروه سوم آزاد. هر لحظه امکان داشت نیروها برای سرکوب تظاهرات به یکی از شهرهای استان خراسان اعزام شوند. مدتی بود که خبر فرمان آیت‌الله خمینی مبنی‌بر فرار از خدمت سربازان و تمرد نظامیان برای پرهیز از مقابله با مردم در پادگان پیچیده بود به همین دلیل وسایل شخصی سربازان را گرفته بودند. کادر پادگان از نیروهای اعزامی به «ظفار» بودند. ترس از مقابله با مردم مرا به فکر برده بود. جمعه ۶ بهمن، اسم من در برنامه نگهبانی زاغه قرار داشت. به یک سرباز بومی ۳۰ تومان دادم و یک بلوز و یک شلوار لی خریدم. هنگام بازگشت از نگهبانی در میان راه با او از بین سیم خاردار فرار کردیم. مرا در مسیر جاده تایبات-مشهد رها کرد. فراموش کردم که مسیر مشهد را بپرسم. یک مسیر را گرفتم تا از اطراف پادگان دور شوم. صدای گله سگ مرتب به من نزدیک می‌شد. شنیده بودم که نباید از دست آنها فرار کنم به همین دلیل گاهی می‌ایستادم یا می‌نشستم. ۳ ساعت از شب گذشته بود. از دور شبح تابلویی در مسیر در کنار خیابان نمایان شده بود. باز هم آهسته حرکت می‌کردم. گاهی هم مجبور بودم از کنار جاده فاصله بگیرم. نظامیان با جیپ در مسیر جاده گشت می‌دادند. گفته بودند اگر از «پاسگاه مالکی» بگذرم می‌توانم به مشهد برسم. با دیدن تابلو کنار جاده بارقه امیدی بر سراسر وجودم مستولی شد. وحشت غیر قابل تحمل از دستگیرشدن و بازگرداندن به پادگان هر سختی دیگری را برایم آسان می‌کرد. شب اولی بود که صدای سوت گروهبان زابلی را از میدان «نظام جمع» می‌شنیدم. ۳ نفر از سربازان را دیدم که با خشونت تمام برهنه سینه‌خیز می‌برد. برف روی ریگزار را پوشانده بود. سربازان وظیفه تهران که در دسته یک قرار داشتند روی کول هم می‌رفتند تا صحنه را تماشا کنند. مجتبی و هادی، از بچه‌های شهر ری و یکی دیگری از سربازان وظیفه اصفهان هنگام فرار ازسوی پاسگاه مالکی دستگیر شده بودند. سینه‌خیز، «پا مرغی» به همراه کوله‌پشتی پر از سنگ همراه با فریادهای نیروهای کادر که تا صبح به صورت شیفت ادامه داشت رمقی برای حرکت آنها نگذاشته بود. مجتبی قاری قرآن بود. قرآن‌خوانی هم در آسایشگاه راه انداخته بود. او از همان هفته اول که برخی بچه‌های تهران از دوری خانواده بی‌قراری می‌کردند و شب‌ها می‌گریستند مانند یک برادر بزرگتر آنها را دلداری می‌داد. مجتبی به محض شنیدن فرمان آیت‌الله خمینی به همراه ۲ نفر دیگر برنامه فرار را طراحی کرده بود. صبح که با فریاد گروهبان زابلی به خط شدیم همه نگاه‌ها به جای خالی این ۳ نفر دوخته شده بود. اثری از آنها نبود. شایعه پشت شایعه دهان به دهان می‌گشت.«آنها دادگاه نظامی شده‌اند، به یک پاسگاه مرزی در مرز افغانستان فرستاده‌اند، در سیاه‌چاله‌های زاغه‌های قدیمی انتهای پادگان زندانی شده‌اند و...» تابلو ابتدای حوزه تایباد را نشان می‌داد یعنی در مسیری معکوس قرار داشتم و ۴ ساعت را از دست داده بودم. نیمه‌شب شده بود و در حالی که روی زمین وارفته بودم همه این صحنه‌ها به سرعت از مقابل چشمانم گذشت. ترس از دستگیری تمرکزم را به هم زده بود؛ گویی نخستین هستی‌ام را اینجا فرا می‌گرفتم. «ترس» یکی از شیوه‌های «یافت حالی» است که وضعیت هستی روزمره را برای‌مان می‌گشاید. (هایدگر، ۱۹۲۷) «ترسیدن» همواره از چیزی است (دستگیر شدن ) و به دلیل چیزی «هستی‌ام» بود بنابراین در آن شرایط موقعیت‌های ویژه‌ای فرارویم قرار می‌گرفت. یافت حال «منطق» موقعیت است. تقلیل آن به یک امر «روانی» دور شدن از موقعیت است. «هول» برمن مستولی شده بود. (عامل ترسان با توجه به دوری و نزدیک بودنش به وحشت و هول تبدیل می‌شود. هستی و زمان، جمله‌بندی از نگارنده). تصمیم گرفتم مسیر بازگشت را با تجربه قبلی به سرعت طی کنم. ۲ ساعت از نیمه شب گذشته و گرسنگی امانم را بریده بود. استرس۴۸ ساعت قبل از فرار اشتهایم را گرفته بود. ظهر که برای اعزام به زاغه خودم را برای فرار آماده می‌کردم یک تکه نان ارتشی به همراه برده بودم. خشک بود؛ آن را در مسیر سق می‌زدم تا بتوانم قورت دهم. برف کنار جاده نیمه شب نشان نمی‌داد در چه حالی است. آن را با کف دست پاک می‌کردم و در دهان می‌گذاشتم. ناگهان نور اتومبیلی از سمت تایباد توجهم را جلب کرد. نور چراغ جیپ نبود. گشتی‌ها از نیمه‌شب دیده نشدند. به نظر می‌رسید کامیون باشد. نزدیک که شد و مطمئن شدم کامیون است، ریسک کردم و از میان جاده علامت دادم. کامیون توقف نکرد و به مسیر خود ادامه داد. از حرکت نایستادم و از پشت سر با ۲ دست به شکل ضربدر علامت دادم. کامیون در فاصله نزدیک به ۵۰ متری ایستاد. به موازات در شاگرد که رسیدم راننده با چراغ قوه روی صورتم را نشانه گرفت. کلاه پشمی را از سر برداشتم. گفت: سربازی؟ -بله -سرباز فراری هستی؟ -بله -اسلحه همراهت هست؟ -نه، این روزها به سربازها اسلحه نمی‌دهند -بیا بالا

فرار برای پرهیز از مقابله با مردم
کد خبر: ۲۸۲۹۷
۰۸ بهمن ۱۳۹۶ - ۱۷:۳۸
ارسال نظر
captcha