|

به کجا چنین شتابان؟!

فهرست محتوا

کتایون ملکی / روزنامه‌نگار

سه‌شنبه شب گذشته وقتی از محل کار به خانه رسیدم ذوق زده بودم که غذای امشب حاضر است، سریع آن را نوش جان می‌کنم، راهی تختخواب می‌شوم و تا صبح با خیال راحت می‌خوابم. غافل از اینکه زلزله چشم دیدن راحتی اینجانب را نداشته و دلش طاقت نیاورد و درنهایت حوالی ساعت ۵۰ دقیقه بامداد سری به ما زد تا از احوالات ما و این ملت زلزله‌ندیده باخبر شود. البته چندان هم زلزله ندیده به‌شمار نمی‌رویم. همین هفته گذشته بود که پیش از آمدن شب یلدا در خدمت زلزله بودیم و شب را تا صبح به دستور اهالی خانه و همسایگان محترم در ماشین سپری کردیم و وقتی ساعت ۶ صبح به خانه آمدیم یک به یک مهره‌های ستون فقرات‌مان به صدا درآمده بودند. اما این زلزله و پس‌لرزه‌های آن تبدیل به سرگرمی برای مردم شده است. همین چند شب پیش اصغرآقا، همسایه طبقه دوم ساختمان‌مان را در راه‌پله زیارت کردم، گفت فلانی، ۲ کیلو تخمه خریدم گذاشتم تو ماشین. پرسیدم ۲ کیلو تخمه؟ برای چی؟ گفت هفته پیش آجیل‌های شب یلدا را تا صبح با همسایه‌ها شریک شدیم تا خواب‌مان نبرد و خدایی نکرده زلزله بیاید. الان دیگر آجیل نداریم رفتم تخمه ژاپنی گرفتم که اگر زلزله اومد تا صبح سرگرم باشیم. مانده بودم چه جوابی بدهم که دست به جیب شد و یک فلش از جیبش درآورد و گفت، این هم کلی آهنگ جدید برای شب! البته تمامی آهنگ‌های فلش اصغرآقا مجاز بودند. در تمام مدتی که اصغرآقا بالای منبر بود و نطق می‌کرد در این فکر بودم که اگر زلزله به همسایه‌های ما آسیب نزد بی‌شک فردای وقوع زلزله ساکنان محترم ساختمان از دست تخمه‌های ایشان راهی بیمارستان و درمانگاه می‌شوند. برمی‌گردم به سه‌شنبه شب، دو ساعت از خوابم نگذشته بود که با صدای جیغ و فریاد اهالی محترم به یکباره از جایم پریدم، هراسان به بیرون از اتاق آمدم، گفتم چی شده؟ هرکسی به یک سو می‌رفت. برادرم دودستی ستون خانه را چسبیده بود و خواهر اینجانب با یک دست گیس‌های مرا می‌کشید و می‌خواست خود را به زور در چارچوب در جای دهد. به اندازه‌ای مبهوت این صحنه‌ها بودم که یادم رفته‌بود چه اتفاقی افتاده. پدرم هم با پیژامه چهارخانه قرمزش که همیشه بر سر آن دعوا داشتیم و می‌گفتیم پدر من، با این شلوار به حیاط نرو، جلوی همسایه‌ها زشت است، کیسه سند شش‌دانگ خانه و قباله ازدواج مادر و دسته چکش را به‌دست گرفته بود و با یک پتو به سمت در خروج می‌رفت که ناگهان فریاد زد زن این کلاه من کجاست؟ ناگهان صدای اصغرآقا به گوش رسید. اهالی محترم بشتابید زلزله بشتابید. نمی‌دانم این بلندگوی سبزی فروشی را از کدام شیر پاک خورده‌ای گرفته بود که حالا مانند ستاد بحران در میان پله‌ها می‌دوید و خودش یک تنه زلزله‌ای ۷ ریشتری به‌شمار می‌رفت. اهل خانه به سمت راه‌پله‌ها می‌دویدند تا خود را به محل اسکان موقت با مدیریت اصغرآقا برسانند. در همین زمان بود که پدرم از طبقه اول فریاد کشید و گفت بچه داری میای چند تا از اون سیب‌زمینی کوچیکا بیار بندازیم تو آتیش. می‌دانستم اگر بدون سیب‌زمینی به حیاط بروم پدرم که هیچ، اصغرآقا تا صبح بیچاره‌ام می‌کند. برگشتم به سمت خانه. در این قسمت می‌توانید اوج همدلی را در میان اهالی ساختمان ما مشاهده کنید که تا چه اندازه نگران جان اینجانب بودند. همانطور که پله‌ها را به سمت بالا می‌دویدم متوجه شدم چند ثانیه‌ای است که زلزله دست از سر مبارک ما برداشته اما اکرم خانم و عصمت خانم همسر محترم اصغرآقا و علی آقا همسایه طبقه سوم همچنان جیغ می‌کشیدند. دیگر به مرز دیوانگی رسیده بودم. دو هفته است که کار ما این شده، زلزله بلرزاند و اصغرآقا فریاد بکشد و بندری بزند و در بلندگوی خاص خوشگل قرمزرنگش که مرا یاد سبزی‌فروش‌های محترم دوره‌گرد می‌اندازد فریاد بزند همسایگان عزیز بشتابید زلزله. من که حریف اصغر آقا و اهالی محترم ساختمان نمی‌شوم که بابا جان در زمان زلزله یک جای امن پیدا کنید و همان جا بمانید اما خدا کند که زلزله بیخیال ما بشود.

به کجا چنین شتابان؟!
کد خبر: ۲۵۸۴۲
۰۹ دی ۱۳۹۶ - ۱۷:۰۷
ارسال نظر
captcha