محسن جلال پور/ فعال اقتصادی
سهشنبه، ۵دی چهاردهمین سالگرد زلزله بم بود. هر سال این روزها یاد آن زلزله، روح کرمانیها را خراش میدهد. شاید آنها که عمق فاجعه را دیدند، تا مدتها نتوانستند به زندگی عادی بازگردند. خیلیها هنوز هم نیمهشبها صدای ناله آدمهای زیر آوار مانده را میشنوند. به یاد دارم یکی، دو هفتهای از زلزله بم گذشته بود و دیگر صدایی از زیر آوارها شنیده نمیشد. آنها که بیرون مانده بودند، دیگر امیدی نداشتند که عزیزانشان را زنده از دل خاک بیرون بکشند. حتی خیلیها هم امیدی به پیدا کردن جسد عزیزانشان نداشتند. فقط خاک بود و آوار. یکی، دو هفته اول که گذشت، رفتوآمد سیاستمداران هم کم شد. به جایش مردم از داخل و خارج کشور میآمدند و میرفتند. کار زیاد بود. سازمانها، تشکلها و گروههای کوچک و بزرگ مردمی هرکدام گوشهای از کار را برعهده گرفته بودند. آن روزها تازه مسئولیت ریاست اتاق بازرگانی کرمان روی دوش من قرارگرفته بود. ما تلاش میکردیم از خیران بخش خصوصی برای آواربرداری و بازسازی بم کمک بگیریم. اتاق کرمان وظیفه داشت مهمانان رسمی داخلی و خارجی را پذیرش و مقدمات بازدید آنها از شهر بم را فراهم کند. هرکس به کرمان میآمد، مهمان اتاق بود. آنها را اسکان میدادیم و برای بازدید به بم میبردیم. آن روزها اتاق کرمان یک خودرو پیکان داشت. ماشین شخصی من هم پژو پارس بود. این دو خودرو مدام بین بم و کرمان در رفت و آمد بودند. جز آن، از خودروهای کرایهای هم استفاده میکردیم. اما مدتی بعد دیدیم هزینههای اتاق به شدت بالا رفته و مهمانان هم از برخورد رانندگان راضی نیستند. تصمیم گرفتیم برای انجام بهتر کار، چند خودرو مناسب تهیه کنیم اما اتاق کرمان بودجهای در اختیار نداشت. نخستین کاری که کردم این بود که به دیدار رئیس وقت اتاق بازرگانی ایران رفتم. گفتند خوب است در نشست هیات رئیسه اتاق، گزارشی از وضعیت زلزله ارائه دهید. آن روزها علینقی خاموشی، رئیس اتاق ایران بود. در نشست، از بم و گرفتاریهایش گفتم و از مردمی که همه چیزشان را از دست داده بودند. من روایت میکردم و آنها میگریستند. آنروز آقای خاموشی دستور خرید یک دستگاه پرشیا را صادر کرد. در گام نخست دست پر برگشتم. چند روز بعد هم موفق شدم ۳ دستگاه خودرو دیگر از شرکتهای بزرگ برای مدتی به امانت بگیرم. کارمان راحت شده بود و هر روز چند مهمان رسمی و غیررسمی را به بم میبردیم و برمیگرداندیم. خیلی از این رفتوآمدها برای بم عایدی داشت اما وعده بعضیها هم هرگز به سرانجام نرسید. به یاد دارم یکی از روزهای پایانی دی بود که اعلام کردند محمودرضا خاوری، مدیرعامل وقت بانک سپه قرار است به کرمان سفر کند و این بانک تصمیم دارد در بازسازی ویرانه بم نقش مهمی داشته باشد. به استقبالش رفتیم و از فرودگاه مستقیم به سمت بم حرکت کردیم. وقت نماز که شد خاوری اصرار کرد در نخستین روستا توقف کنیم و بعد از اقامه نماز به راه خود ادامه دهیم. از جاده اصلی خارج شدیم و در مسجد کوچکی در یک روستای دورافتاده، نماز را به امامت خاوری اقامه کردیم. پس از آن به بم رفتیم و خاوری روی ویرانههای شهر کلی اشک ریخت. از آن دسته مدیرانی بود که به شدت تحت تاثیر قرار گرفت بهگونهای که تمام راه بازگشت، از ایدههایش برای بازسازی بم گفت. در طول راه با چند نفر از مدیران و مشتریان عمده بانک سپه صحبت کرد و من فکر کردم اگر این وعدهها عملی شود، دستکم نیمی از ویرانه بم ساخته خواهد شد. خاوری در طول راه چند بار گریه کرد و بارها گفت تا به حال این قدر از موضوعی متاثر نشده است. به هرحال سفر آن روز خاوری هم به پایان رسید اما پس از آن، از جانب او هیچ کاری برای بازسازی ویرانهها انجام نشد و هیچ کدام از وعدههایی که داد به سرانجام نرسید. ممکن است اشتباه کرده باشم و خدا میداند راضی نیستم حتی درباره فردی مانند خاوری بیانصافی کرده باشم اما تا جایی که به یاد دارم او هیچ گام موثری برای بازسازی بم برنداشت. امروز وقتی در چهاردهمین سالگرد زلزله بم، خبری خواندم و تصویری دیدم که هنوز بازسازی این شهر به سرانجام نرسیده، یاد وعدههای بیشمار خاوریها افتادم. خاوریها میآیند و وعده میدهند و میروند و بردنیها را با خود میبرند.