«همه فرارکنند.» همه را از سر چاه فراری داد و فقط محمد آن بالا ایستاده بود. فرزاد هم باید میرفت و شیر «رم» را میبست. نیروهایش میگویند آنقدر بلند داد زد که بدون بیسیم هم میشد صدایش را شنید.
به گزارش پایگاه خبری گسترش، روزنامه صمت نوشت: خیلیها از فریاد فرزاد عمق فاجعه را فهمیدند. فرزاد همه نیروها را از سر چاه ۱۴۷ رگسفید دور کرد. برگشت تا شیر رم را ببندد. شیر را هم بست، اما لعنت بر تحریم و این شیر لعنتی. تجهیزات ایمنی عمل نکرد. محمد آن بالا بود. فرزاد سر چاه ایستاده بود که ناگهان... فرزاد و محمد حالا بالای رگسفید، رو سفید شدند. همه هراسان بودند. عدهای میخواستند لباس بپوشند و برگردند دنبال فرزاد، اما نمیشد. دمای آتش به هزار درجه سانتیگراد میرسید. محمد، فرزاد، نفت و چاه ۱۴۷ همه با هم میسوختند. آن بالای بالای رگ سفید، خبری بود که جان همه را آتش میزد. حتی آنها که در تهران یا هر جای ایران بودند. رگسفید میسوخت. رفقای فرزاد و محمد هر چند لحظه یک بار انگار از میان شعلههای آتش چهرهای آشنا میدیدند. چشم است دیگر، گاهی اشتباه میکند. گناهی ندارد. گاهی آدم دنبال چیزی میگردد. گمشدهای دارد. یک لحظه انگار آن را میبیند. اصلا انگار همه چیز را شبیه همان گمشده میبیند. حالا از اعضای گروه فرزاد چه توقعی میرود؟ چشم است دیگر، گاهی چهره فرمانده را میان آتش میبیند. بغض و دود و آتش و فریاد، رگ سفید را پر میکند. همه فریاد میزنند. یکی دنبال فرزاد. یکی دنبال محمد. یکی دنبال بیسیم. هر کسی کارش را انجام میدهد. اوضاع خرابتر از آن چیزی میشود که بشود به راحتی آن را مهار کرد. غول رگسفید بیدار میشود. صدای گوشخراش آن را از صدها متر آن طرفتر هم میشد، شنید. خبر به گوش فرماندهها و مدیرعاملها میرسد. زنگنه خود را به منطقه میرساند. معاونها و مدیرعاملهای شرکتهای مختلف سریع خودشان را به منطقه میرسانند. موج ماشینهای پاشش آب به سمت رگسفید روانه میشود. چهره کسانی که منطقه را میبینند، نشان میدهد غول رگسفید به راحتی سر خواب ندارد. آتشنشانها میرسند. نیروهای امدادی از صدا و حجم آتش شوکه میشوند. فرزاد و محمد آن بالای بالای بالا میروند. اوضاع کمی آرامتر میشود. تا چند دقیقه آرامش حاکم میشود. بعد دوباره ماجرای چشمها و اشکها شروع میشود. ذهن است دیگر. صداها را فراموش نمیکند. همه فرار کنندِ فرزاد در گوش بچهها میپیچد. دوباره بغضها شروع میشود. سفیدی چشمها به سرخی میزند. یاد فرمانده میافتند. منتظر دستور بعدی هستند. به جای بیسیمهایشان، بالای آتش چاه را نگاه میکنند. دستوری نمیشنوند. به هم قول میدهند. بمانند تا رگسفید را خاموش کنند. نگاهی به این غول بیشاخ و دم اما نشان میدهد که رگسفید به این سادگیها خاموش شدنی نیست. بچهها در میدان رگسفید میمانند. یکی دو روز اول غذا خوردن برایشان راحت نیست. مهارگرهای باتجربه از راه میرسند. در نخستین فیلمهایی که منتشر میشود، همه میگویند هر چاهی شرایط خاص خودش را دارد. رگ سفید هم همینطور. این جمله مثل پتک، خودش را به تنه اخبار میزند. امید کمرنگ میشود. تحلیلها و خبرها شروع میشود. بچهها درست و حسابی غذا نمیخورند و فقط منتظر میمانند تا دستور جدید صادر شود. گروههای مهار آتش عوض میشود. به طور نوبتی اعضا جایشان را باهم عوض میکنند. دستور حمله صادر میشود. یک گروه خودش را به نزدیکترین نقطه چاه میرساند. دمای هزار درجهای. صدایی با ۱۸۰ دسیبل قدرت. فشاری بیش از ۲۴۰۰ پیاسآی. هیچکدام مانع گروه نمیشود. جان بچهها کف دستشان بیقرار است. این دیگر مهارگری نیست، تمرین قهرمانی است. به سر چاه میرسند. دوباره صدایی در گوششان میپیچد. در آن حجم صدای فوران چیزی میشنوند. همه فرار کنند. چشمها داستان بغض و اشک را روایت میکند. اوضاع خرابتر از آن چیزی است که فکر میکردند. دهانه چاه ۳۰ درجه انحراف پیدا کرده. تحریمهای لعنتی باز هم کار خودشان را کردند. تجهیزات ایمنی به موقع عمل نکرده و رم نتوانسته سر چاه را ببندد. دهانه چاه کج شده. دهانه چاه به بچهها دهنکجی میکند و انحراف ۳۰ درجهای را به رخ آنها میکشد. برمیگردند، اما تسلیم نمیشوند. گزارشی از وضعیت به وزیر میدهند. عملیات در دو جبهه شروع میشود. مهار چاه دو شیوه دارد؛ بستن دهانه چاه با استینگر و حفر چاههای انحرافی. زنگنه پس از مشورت با گروههای متخصص اعلام میکند هر دو عملیات به موازات هم انجام شود. کسی خسته نیست. گروه حفاری به منطقه اعزام میشود. استینگرها از یک طرف و لولههای حفاری از طرف دیگر به غول آتش رگسفید حمله میکنند. فرماندههای جدید بعد از چند روز به بچهها مرخصی میدهند تا جایشان را عوض کنند. بعضیها زیر بار نمیروند. از فرمانده میخواهند که مرخصی نروند. تمرین قهرمانی شروع میشود. بغض راه گلویشان را گرفته، اما سینه زمین را میشکافند. استینگرها یکی بعد از دیگری از بین میرود. هر چه آتش بیشتر چموشی میکند، آنها هم بیشتر عاشقی میکنند. روزها پشت هم میآیند و میروند. بچهها در منطقه میمانند. نه موبایل دارند و نه خبری از خانوادههایشان. بدون مرخصی عملیات را ادامه میدهند. فقط گاهی بین آتش چهرهای آشنا میبینند. چشم است دیگر، کاریش نمیشود کرد. عملیات ادامه پیدا میکند. هر گروهی که از حمله آتش بر میگردد، نه تن خسته را، بلکه روحیه امید را به گروه بعدی میدهد. گوشهای مینشینند. استینگرها را تماشا میکنند. فایدهای ندارد. رگسفید سر چشم سفیدی برداشته است. آن طرفتر بچهها دارند سینه زمین را درو میکنند تا انتقام فرزاد و محمد را بگیرند. یک ماه میگذرد. خبری نیست. روزی ۹ هزار بشکه نفت دود میشود. سفیدی در رگسفید نیست. همه جا داستان آتش و بغض روایت میشود. بچهها سر خستگی ندارند. عملیات حفاری انحرافی سرعت میگیرد. نه خواب به راحتی سراغ کسی میرود و نه ناامیدی. هر قدر زبانه آتش بلندتر میشود، امید بچهها هم بیشتر میشود. هر کسی که به آتش نگاه میکند، با چشمها به دنبال فرزاد و محمد میگردد و زیرلب برای رگسفید رجز میخواند. دوگانهای راه افتاده که فقط قهرمانها آن را میفهمند. روایت عاشقی اوج میگیرد. سرعت حفاری با دستور فرمانده افزایش پیدا میکند. جنگ است. بین آتش و امید، جنگ است. رگسفید بیدار شده و تحلیلهای مهندسی شروع میشود. مهارگران در ابتدا میگویند ۴۵ روزه آتش رگسفید را مهار میکنیم. مرز ۴۵ روز میگذرد، اما آتش ادامه دارد. چاه ۱۴۷ مشابه ندارد و میدان گنبدیشکل رگسفید کار را سخت کرده است. زمزمههایی بیرون از رگسفید شنیده میشود. چاه ۱۴۷ شبیه چاه ۳۳ است. همان چاهی که قبل از انقلاب آتش گرفت و امریکاییها آن چاه را ۸۵ روزه مهار کردند. لب گاز گرفتنها شروع میشود. روزی ۹ هزار بشکه نفت کم نیست. هیچکس وعده دیگری نمیدهد. خبر میآید که خارجیها اعلام آمادگی کردهاند. زنگنه خطر میکند. پاشنهاش را بر توان داخلی کشور محکم میکند. پاشنه آشیل یا پاشنه قوت اما معلوم نیست. آتش سر خاموشی ندارد و بچهها با بغض و اشک تمرین عاشقی میکنند. زمان آتش سوزی به دو ماه نزدیک میشود. ۵۸ روز گذشته، اما زبانه آتش فروکش نکرده است. شب رسیده و هر چه میگذرد هوا سردتر میشود. روزهای اول زمستان آغاز شده و دمای هوا در رگسفید به شدت افت پیدا میکند. یک سو سوز سرما و یک طرف هرم آتش. بین این دو، بچهها با چشمهای سرخ به آتش نگاه میکنند. خستهاند، اما نشانش نمیدهند. خستگی را برای خودشان نگه میدارند و به هم روحیه میدهند. فقط وقتی یاد فرزاد و محمد میافتند دیگر اوضاع چشمهایشان خراب میشود. شب از راه میرسد. فردا میشود پنجاه و نهمین روز آتش. رگ سفید آن روی نفت را نشان میدهد. زمین را سرخ کرده و آسمان را سیاه. مردان آتش اما روز و شب نمیشناسند. یک روز فرمانده گفت فرار کنید، همه رفتند و حالا فرمانده گفته عملیات را متوقف نمیکنیم و خبری هم از خارجیها نیست، کارشان را ادامه میدهند. آتش زبانه میکشد. سرما هم به مصیبتهای رگ سفید اضافه شده و کار را سختتر کرده است. بعضی از بچهها که بیشترشان از تیم فرزاد هستند از پرواز فرمانده تا روز پنجاه و هشتم مرخصی نرفتهاند. خبر چندانی هم از خانوادههایشان ندارند. فقط میدانند رگسفید را باید مهار کنند. رگ سفید اما رجزهایش را ادامه میدهد. نه حفاری خم به ابروی آتش آورده، نه آن همه استینگر که به دهانه چاه نزدیک شده بود. ناگهان متههای حفاری هرز میرود. حفاری تمام شد. فرمانده یک بار کنترل میکند، آری. مشق عاشقی، قتال آتش را تحریر میکند. فریاد همه بلند میشود. آتش پیش پای قهرمانها سر تعظیم فرود میآورد. شعله به جایی میرسد که میشود از روی آن پرید. چاههای انحرافی سینه رگسفید را پاره کردند تا سفیدی دوباره برگردد. آتش تمام میشود. همه گریه میکنند. خوشحال هستند. رگ سفید خاموش شد، چشمها اما جایی دنبال کسی میگردد. تبریک فرمانده. جایت خالی است. *تقدیم به فرزاد ارزانیبیرگانی، محمد سلیمیچگینی و تمام قهرمانهای رگسفید.