محسن جلالپور/ رييس پيشين اتاق بازرگاني ايران
چند روز است به صحبتهاي آقاي رييسجمهور درباره اهميت اصلاح نظامآموزشي کشور فکر ميکنم. ايشان گفته «اصلاح نظامآموزشي بايد بهگونهاي باشد که دانشآموز پس از فراغت از تحصيل حداقل يک کار و مهارت آموخته باشد». دانشآموزان و دانشجويان ما از مدرسه و دانشگاه، با سواد خارج ميشوند بيآنکه مهارتي آموخته باشند. سواد مقولهاي است که به تحصيل مربوط ميشود و مهارت موضوعي است که به آموزش ارتباط دارد. در اولي توفيقاتي داشتيم اما در دومي ناکام بودهايم. فرقي نميکند کجا باشيم، فقط به اطرافمان نگاه کنيم. همه از عارضه «آموزش نديدن» رنج ميبريم. سالها پيش کشور با بحران سوادآموزي روبهرو بود. تلاش زيادي انجام شد تا جامعه با سواد شود. امروز با بحران سوادآموزي روبهرو نيستيم اما عوارض يک درد مزمن، امان از جامعه ما بريده است. جامعه ما با سواد شده اما آموزش نديده است و اين آموزش نديدگي به اشکال مختلف در زندگي ما اثر گذاشته است. در راه بندانهاي هميشگي، ردپاي اين عارضه به چشم ميخورد. در نظام اداري شکلهاي مختلفي از اين معضل را ميبينيم. در رويههاي قضايي، آموزش نديدن قضات کاملا به چشم ميآيد. در نظام پزشکي، نظام مهندسي، رسانه، تلويزيون و... ردپاي بيآموزشي، خوب ديده ميشود. يکوجه اين بحران همان است که رييسجمهوري اشاره کرده است. «بحرانآموزشي در نظام تحصيلي» البته مهمترين نشانه از همان درد مزمن است و به اين معناست که کودکان ما در مدرسه چيزي ياد نميگيرند و تحصيل منجربه آموزش نشده است، اما اين بحران، تنها يک روي سکه است. چون آموزش کالايي نيست که عرضه آن منحصربه دولت باشد. در يک نگاه کلي خانواده، مدرسه، دانشگاه و رسانه هرکدام به سهم خود در اين بحران سهم دارند. خانواده نخستين پايگاه آموختن است. پايههاي اوليه آموزش بايد در خانواده گذاشته شود اما خيلي از پدران و مادران از اين نکته غفلت ميکنند. فرزندشان را به مدرسه ميفرستند درحالي که به او ياد ندادهاند چگونه دکمه روپوشش را باز و بسته کند. به او سلام کردن و خداحافظي گفتن نياموختهاند. فرزندان ما اخلاق در جمع بودن را بلد نيستند. مدرسه بعد از خانواده مهمترين پايگاه آموزشي است اما در مدرسه نيز نسبت به آموزش غفلت انجام ميشود. در مدرسه، دانشآموزان بايد درست ديدن و درست شنيدن و «شناخت» را بياموزند. بايد به آنها درس زندگي و مهارت پيش رفتن با جمع، کار تيمي و انضباط را آموخت. در مدرسه بايد به دانشآموز درس مدارا، احترام و صبوري و کنار همزيستن داد. اما آيا به فرزندان ما چنين مهارتهايي آموخته ميشود؟ بعد از مدرسه، جوان ما وارد دانشگاه ميشود. پدران و مادران اندوختهها و داراييهاي خود را خرج تحصيل فرزندان خود ميکنند. فرزندان به دانشگاه ميروند و پس از چند سال تلاش مداوم، مدرکي در دست ميگيرند تا به اعتبار آن، وارد بازار کار شوند. اکثريت آنها کاري پيدا نميکنند. بعضيها هيچوقت کاري پيدا نميکنند و بعضيها که کاري پيدا نکردهاند، ترجيح ميدهند به تحصيل ادامه بدهند. تحصيل اگرچه براي آنها نان و آب نيست اما همچنان پرستيژ اجتماعي دارد. بعد از مدتي، با مدارک عالي از دانشگاه فارغالتحصيل ميشوند. درحالي که سن و سالي از آنها گذشته و خيلي از فرصتهاي اقتصادي و اجتماعي را نيز از دست دادهاند و اينجاست که يکي از بزرگترين و غمانگيزترين چالشهاي اجتماعي و اقتصادي کشور رقم ميخورد. براي فارغالتحصيلان دانشگاهي کار نيست و خوندل خوردنهاي پدران و مادران و تلاشهاي فرزندان و هزينههاي گزاف نظام آموزشي با اين پيام به پايان ميرسد که با افزايش سطح تحصيلات، احتمال يافتن شغل به شدت کاهش مييابد. اما در اين ميان برخي از آنها که موفق ميشوند شغلي پيدا کنند، در مدت زماني کوتاه متوجه ميشوند اين همه تلاش براي تحصيل، در حقيقت کاري بيهوده بوده است. چرا؟ چون نه کاري متناسب با تحصيل خود پيدا کردهاند و نه مهارتي در آنکار دارند. و درنهايت بايد از کمکاريهاي رسانه سخن گفت. رسانهها و در راس آن صدا و سيما نقش بيبديلي در بحران آموزش دارند. در ميان عواملي که ياد کردم، اتفاقا سهم صدا و سيما بيشتر است. به گفته آقاي روحاني در سالهاي گذشته هيچ تحولي در نظام آموزشي و تحصيلي رخ نداده، اما اوضاع در صدا و سيما خيلي وخيمتر است. سالهاي طولاني است که در اين ساختار، هيچ بهايي به آموزش داده نميشود. دريغ از ساخت يک برنامه اثرگذار آموزشي براي برخورد بهتر با محيطزيست. دريغ از يک برنامه خلاقانه براي کاستن از مشکلات حملونقل. دريغ از يک برنامه جذاب براي ترويج مصرف بهينه انرژي. زماني که 4نهاد خانواده، مدرسه، دانشگاه و رسانه براي آموزش دادن جامعه به درستي کار نميکنند، چطور انتظار توسعهيافتگي داريم؟