|

خوشه‌های طلایی گندم

فهرست محتوا

مانی روشن / گرافیست

چند وقتی بود که تنگدستی عجیبی گریبانم را گرفته بود. نمی‌دانم چگونه به دام قرض و وام افتادم، من که مدت‌ها کشاورزی می‌کردم زمینم را از دست دادم و هر روز به مردم بدهکارتر می‌شدم، کسی گندم‌هایم را نمی‌خرید یا اگر می‌خرید به نرخ بسیار پایین که کفاف هزینه‌های زندگی‌ام را نمی‌داد. به هر ریسمانی چنگ می‌زدم که از این فلاکت رها شوم، تا اینکه روزی به سفارش پدرم نزد مزرعه‌دار پیری رفتم تا از او طلب کمک و راهنمایی کنم. پیرمرد که سیاهی‌های روزگار را دیده بود و موی سفید کرده بود به من وعده همکاری داد و وقتی از او راهنمایی خواستم، به من گفت: «قدرت در دستان توست به آن اعتماد کن». من به فکر فرو رفتم ولی چیزی از حرف‌هایش دستگیرم نشد. چند روز بعد پیرمرد تکه‌ای زمین به من داد که کار کنم، عجب زمین پربرکتی بود، ظهر می‌کاشتم و صبح زود برداشت می‌کردم. مشتری من هم همان پیرمرد کشاورز بود. وسط مزرعه مترسکی دوست‌داشتنی وجود داشت، بین خودمان بماند وقتی نگاهش می‌کردم یاد پیرمرد می‌افتادم، مدتی نگذشت که فهمیدم پیرمرد کشاورز دست خیلی‌ها مثل من را گرفته، پیرمرد گندم‌ها را چه خوب و چه بد می‌خرید، بعضی‌ها سعی می‌کردند محصول خوب به‌دست بیاورند و برای خیلی‌ها هم مهم نبود که چه برداشت می‌کنند، همین قدر که می‌دیدند پیرمرد می‌خرد برای‌شان کافی بود. ولی همیشه می‌توانستی بفهمی که پیرمرد کشاورز از گرفتن خوشه‌های طلایی هرچند کم چشمانش برق می‌زد. زمانی که خوشه‌های ضعیف و کم‌بار به دستش می‌رسید بدون اعتراضی فقط تشکر می‌کرد، گهگاهی در کنار مزرعه کلاغ‌هایی بودند که به خوشه‌های طلایی گندم حمله می‌کردند، هرچه پربارتر هجوم آنها بیشتر می‌شد، کم‌کم تعداد کلاغ‌ها زیادتر شد، حتی گاهی به سکه‌هایی که از پیرمرد می‌گرفتیم هم رحم نمی‌کردند و آنها را می‌دزدیدند، خیلی از کشاورزها به خاطر کلاغ‌ها مزرعه را رها کردند و رفتند. خیلی وقت‌ها صدای کلاغ‌ها حوصله‌ام را سر می‌برد و با هر چه در دست داشتم به آنها حمله می‌کردم ولی فایده نداشت و کلاغ‌ها بیشتر به من حمله می‌کردند. هر روز تعداد کلاغ‌های گستاخ بیشتر می‌شد، آنها حتی از مترسک وسط مزرعه هم دیگر حساب نمی‌بردند، روی شانه‌اش می‌نشستند و مدام قارقار می‌کردند. هربار که روی مترسک می‌نشستند پرهای سیاهشان به تن مترسک می‌چسبید. گاهی که از کار فارغ می‌شدم پرها را از مترسک جدا می‌کردم ولی آنقدر زیاد بودند که هر روز تعداد پرهای سیاه روی مترسک بیشتر می‌شد. مترسک از بس سیاه شده بود خود من هم دیگر از آن می‌ترسیدم. مزرعه طلایی گندم هم دیگر سیاه شده بود، کشاورزان کمی مانده بودند. بیشتر مزرعه شده بود کلاغ‌سیاه، حتی پیرمرد کشاورز هم که کمتر حرف می‌زد گاهی از دست کلاغ‌ها می‌نالید. یک شب که از حمله کلاغ‌ها زخمی بودم، خسته دست از کار کشیدم. طبق معمول مشغول التیام زخم‌هایم بودم و مدام نق می‌زدم. ناگهان یاد حرف پیرمرد کشاورز افتادم؛ صبح زود بعد با انگیزه بیشتری به مزرعه رفتم، قدرت عجیبی در دستانم حس می‌کردم، هنگام کاشتن گندم‌های جدید با دقت دانه‌های گندم را کاشتم و در زمان مناسب به آنها آب دادم و مدام از آنها مراقبت کردم که از گزند کلاغ‌ها در امان باشند. نزدیک‌های صبح بود که خوابم برد، با طلوع خورشید سراسیمه از خواب پریدم؛ چه خوشه‌های پرپشتی، عجب رنگی داشتند؛ خوشه‌های طلایی گندم آنچنان زیر نور طلوع صبح برق می‌زد که هیچ کلاغی نمی‌توانست به آنها نزدیک شود، چه برسد که بخواهد به آنها نوک بزند، بازتاب نور خوشه‌های گندم روی مترسک افتاده بود. دیگر مترسک سیاه نبود سفید شده بود. عجیب شبیه پیرمرد کشاورز بود. صدایی از مترسک می‌آمد که می‌گفت: به تو نگفتم قدرت در دستان توست به آنها اعتماد کن، به سمت مترسک دویدم. دیدم پیرمرد با لبخندی زیبا از پشت مترسک بیرون آمد. با هم دست به‌کار شدیم و گندم‌ها را درو کردیم. دیگر فهمیده بودم چگونه از دست کلاغ‌ها خلاص شوم. بقیه کشاورزان هم مانند من به‌کارشان ادامه دادند تا دیگر هیچ کلاغی در مزرعه نماند.

خوشه‌های طلایی گندم
کد خبر: ۱۰۲۹۰
۲۷ تير ۱۳۹۶ - ۱۶:۰۸
ارسال نظر
captcha