|
بازخوانی یک تحقیق دانشجویی در گذر از خانه ابدی

از مقبره السطنه‌‌ها تا تیفوسی‌‌ها + تصاویر

فهرست محتوا

زمانی که به‎اصطلاح یک دانشجوی سال اولی بیش نبودم، برای نمره گرفتن از تحقیقی که استاد داده بود، زندگی کسانی را به‌دست کلمات سپردم که در مقبره‎ها روزگار می‏‌گذراندند.

گسترش نیوز؛ در یکی از ورودی‌های این آرامستان، سنگتراشی مشغول آذین سنگ‌ها است.

24.jpg

سلام را بر تن سخت سنگ حک می‎کند. رنگ می‎کند و منتظر خشک شدن آن می‎ماند. روزی به من گفته بود، خیلی‎ها پیش از رفتن، سنگ‎ قبرشان را سفارش می‎دهند. برخی دوست دارند کنار اسم‌شان، چهره‎شان نقش شود، شاید هنگام خواند فاتحه با رمزگشایی بیشتری واژه‎ها هدیه شوند. برخی فرزندان هم نمی‎توانند دل بکنند و سنگ‏ها را نو می‎کنند.

باید رد شوی، اما اینجا اول تامل است؛ اندیشیدن به زنده‎گی و مرده‎گی. بزرگ و غیربزرگ یکجا جمع شده‎اند، سردارها، الدوله‎ها، السلطنه‎ها، میرزاها، دکترها و.... القاب و عناوین مختلف، تاریخی در خود نهفته دارند که ارزش‎شان تنها در کهنگی آنهاست.

12.jpg

زمانی مقبره‎های چند متری، محل زندگی برخی زنده‎گان بود که هنوز هم به آن دل بسته‎اند. این را زمانی می‎فهمی که با خودت داری واگویه می‎کنی که واقعا شب را اینجا سپری کردن خوف دارد اما با کلمات ساده‎ می‎گوید «من اینجا راحت‎ترم». این زن با قامت خمیده‌که روزگار چهره‎اش را خط‎خطی کرده اما نتوانسته زیبایی جوانی‎اش را از چشمان پنهان کند، مادر مریم است. زمانی که به‎اصطلاح یک دانشجویی سال اولی بیش نبودی برای نمره گرفتن از تحقیقی که استاد داده بود، زنده‎گی کسانی را به‌دست کلمات سپردی که در مقبره‎ها روزگار می‏گذراندند. در آن سال‌ها مریم چند سالی کوچک‎تر بود و روزی به‌عنوان بلد راه، همراه من شد تا به یک‎یک این مقبره‌ها و زنده‎گی‎های وامانده در مرده‎گی سرک بکشم. خلوت چنین جایی خوف داشت اما چون مریم همراهم بود خیالم آسوده بود.

18.jpg

این ایستگاه پایانی، روزگاری سرنوشت برخی مادران را با دلواپسی گره زده بود. مادری که باید همچون سرداری شجاع روز و شب از دو دختر خود محافظت کند تا راه فراری از اینجایی که به معنای واقعی در ذره ذره آن خاک مرده پاشیده‌اند، بیابد. بار اول که مریم به خواهشم پاسخ مثبت داد، سرخوش از تحقیقی که در حال انجام هستم، دلواپسی مادری که فرزندان خود را به دندان گرفته، فراموشم شد. یک ساعتی نشستیم به گفت‎وگو با پیرمرد لاغر و بلندقامتی که دنبال فرصتی برای خوشبختی بود. بنده خدا فکر می‎کرد برای آسایش و رفاهش کاری از دستم برمی‎آید.

25.jpg

سخن همچون کلافی هزارسر، سپری شدن زمان را از خاطر من و مریم برده بود، تنها برای اینکه مشتی واژه پاشیده شود روی صفحه سفید تحقیق من. در حال برگشت در میانه راه مادر مریم بود که سرآسیمه به سوی ما می‎آمد. با دیدن ما شتاب پاهایش لختی آرام گرفت، در سکوت مطلق، نگاه‎مان کرد و اشک‎ها به همان آرامی روی گونه‎هایش غلطیدند. لبخند روی لبان‌مان خشکید؛ «فکر کردم دخترم رو بردی». برایم از زنانی گفت که در خلوتی روز و تاریکی شب، دختران را برده بودند برای بدمستی بعضی. به بلندی تمام آن زمان ملول بودم.

یک پیشنهاد یا نیرویی یا خاطره‌ای راه من را دوباره به اینجا کشاند. این‎بار پس از سال‎ها دوباره همان‎طور آرام جلوی مقبره نشسته بود. ابتدا نشناختم. نزدیک که شدم باز هم نشناختم. آرام پرسیدم می‎توانم عکس بگیرم؟ قهرآلود گفت: نه. چهره آشنا کنار مقبره‎ای که روزگاری مریم از ناراحتی‎اش گفته بود و اینکه زندگی در اینجا را دوست ندارد به یکباره در ذهنم بازخوانی شد. تازه شناختمش. شما مادر مریم هستید. خاطراتی از آن روزها برایش تکرار کردم تا باورش شد. به اینجا رسیدم که اون سال‌ها به من گفته بود پسرش را ۱۶ سالگی داماد کرده و یک پسر دارد. خیره ماند به داخل مقبره اشاره کرد و گفت مردی که در این گرما روی قبرها خوابیده، همان نوه‌اش است. نگاهی گذرا به داخل و... پسری که حالا همسن پدرش شده بود، ‌انداختم. گفتم راستی مریم کجاست؟ یادم هست که دلش می‎خواست پزشک شود. آرام، اما نیمی شاد و نیمی غمگین گفت رادیولوژیست است. با شوق حالش را پرسیدم. گویا غصه‎هایش تازه شد و یک آن روی صورتش ریخت و درهم فرو رفت. یک دختر معلول ذهنی دارد. یعنی تقصیر من بود که معلول شد. با من بود. بغلم بود. تصادف کردیم. یک سالش بود. سرش خورد به جدول و امروز معلولی ۱۲ ساله است.

13.jpg

این بار با همکارم که ویراستار روزنامه بود برای تجدیدخاطره آمده بودم. برای هر دوی ما از روزگار سختش گفت. همکارم سعی داشت تا نعمت‎هایش را هم به یادش آورد؛ خدا رو شکر کنید که دخترانی سالم و سربه‎راه دارید....

2467456.jpg

کمی جلوتر یک مکان آشنای دیگر دیدم. آنجا من و سید ساعت‌ها درباره آدم‎هایی که در مقبره‎ها زنده‌گی می‎کردند، گفت‎وگو کرده بودیم. کلیددار یکی از مقبره‎ها بود. سجاده‎اش از بیرون هم دیده می‎شد. بخشی از تحقیقم با سخنان او سیاه شده بود. سیدی با جثه کوچک و بسیار پاک و پاکیزه. به من می‎گفت تو برای من خوش‌روزی هستی. یکبار داشت از شغل مقبره‎داری برای من می‎گفت اما از آنجا که ورود یک غریبه کنجکاوی افراد را برمی‎انگیزد، نفهمیدم چطور یک مرد و زنی بومی راست و چپ‎مان نشستند. معذب شدم. راه‎های در رو را مرور می‎کردم. به ترکی صحبت می‎کردند و معنی واژه‎ها را نمی‎فهمیدم. اما کلمه عروس را از دیالوگ سید شنیدم و حدس زدم برای کاهش کنجکاوی‎شان من رو به‌عنوان عروسش معرفی کرده. این بار که رفتم سید ۷ سال بود که به رحمت خدا رفته بود. آخر نفهمیدم به آرزویش رسید یا نه چون یکی از گلایه‎هایش این بود که خانمش در طول زندگی مشترک‎شان حتی یک بار هم به او صبحانه نداده بود.

16.jpg

پس از سال‎ها، بازخوانی یک تحقیق، عکاسی از قبرها و مقبره‎هایی شد که حالا یک جور دیگر به آنها نگاه می‎کنم. افراد بسیاری در این قبرستان قدیمی آرمیده‎اند؛ شاعر، نویسنده، دکتر، سرهنگ، سردار و... و البته قسمتی از آن هم مربوط به کشته‎شدگان تیفوس اسفند ۱۳۲۱ هستند.

11.jpg

آرامستان امامزاده عبدالله از آرامگاه‌های معروف تهران است که معماری مقبره‌های خانوادگی آن به سبک دوره قاجار، پهلوی اول و دوم ساخته شده‌اند. یکی از زیباترین مقبره‎های مربوط به مقبره خاندان حسینقلی نظام‎السطنه مافی است که دارای گچ‌بری و آینه‎کاری زیبایی است که البته اجازه ورود به داخل آن داده نمی‎شود. دفن مردگان در گورها مگر برای کسانی که از پیش خریداری کرده‌اند، از دهه ۵۰ متوقف شده ‌است. همچنین این مجموعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۷۸ به‌عنوان اثری ملی به‎ثبت رسیده است.

09.jpg

15.jpg

031254.jpg

08.jpg

16.jpg

14.jpg

17.jpg

از مقبره السطنه‌‌ها تا تیفوسی‌‌ها + تصاویر
کد خبر: ۵۲۳۵۲
۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۸ - ۰۹:۰۰
ارسال نظر
captcha