زمانی که بهاصطلاح یک دانشجوی سال اولی بیش نبودم، برای نمره گرفتن از تحقیقی که استاد داده بود، زندگی کسانی را بهدست کلمات سپردم که در مقبرهها روزگار میگذراندند.
گسترش نیوز؛ در یکی از ورودیهای این آرامستان، سنگتراشی مشغول آذین سنگها است.
سلام را بر تن سخت سنگ حک میکند. رنگ میکند و منتظر خشک شدن آن میماند. روزی به من گفته بود، خیلیها پیش از رفتن، سنگ قبرشان را سفارش میدهند. برخی دوست دارند کنار اسمشان، چهرهشان نقش شود، شاید هنگام خواند فاتحه با رمزگشایی بیشتری واژهها هدیه شوند. برخی فرزندان هم نمیتوانند دل بکنند و سنگها را نو میکنند.
باید رد شوی، اما اینجا اول تامل است؛ اندیشیدن به زندهگی و مردهگی. بزرگ و غیربزرگ یکجا جمع شدهاند، سردارها، الدولهها، السلطنهها، میرزاها، دکترها و.... القاب و عناوین مختلف، تاریخی در خود نهفته دارند که ارزششان تنها در کهنگی آنهاست.
زمانی مقبرههای چند متری، محل زندگی برخی زندهگان بود که هنوز هم به آن دل بستهاند. این را زمانی میفهمی که با خودت داری واگویه میکنی که واقعا شب را اینجا سپری کردن خوف دارد اما با کلمات ساده میگوید «من اینجا راحتترم». این زن با قامت خمیدهکه روزگار چهرهاش را خطخطی کرده اما نتوانسته زیبایی جوانیاش را از چشمان پنهان کند، مادر مریم است. زمانی که بهاصطلاح یک دانشجویی سال اولی بیش نبودی برای نمره گرفتن از تحقیقی که استاد داده بود، زندهگی کسانی را بهدست کلمات سپردی که در مقبرهها روزگار میگذراندند. در آن سالها مریم چند سالی کوچکتر بود و روزی بهعنوان بلد راه، همراه من شد تا به یکیک این مقبرهها و زندهگیهای وامانده در مردهگی سرک بکشم. خلوت چنین جایی خوف داشت اما چون مریم همراهم بود خیالم آسوده بود.
این ایستگاه پایانی، روزگاری سرنوشت برخی مادران را با دلواپسی گره زده بود. مادری که باید همچون سرداری شجاع روز و شب از دو دختر خود محافظت کند تا راه فراری از اینجایی که به معنای واقعی در ذره ذره آن خاک مرده پاشیدهاند، بیابد. بار اول که مریم به خواهشم پاسخ مثبت داد، سرخوش از تحقیقی که در حال انجام هستم، دلواپسی مادری که فرزندان خود را به دندان گرفته، فراموشم شد. یک ساعتی نشستیم به گفتوگو با پیرمرد لاغر و بلندقامتی که دنبال فرصتی برای خوشبختی بود. بنده خدا فکر میکرد برای آسایش و رفاهش کاری از دستم برمیآید.
سخن همچون کلافی هزارسر، سپری شدن زمان را از خاطر من و مریم برده بود، تنها برای اینکه مشتی واژه پاشیده شود روی صفحه سفید تحقیق من. در حال برگشت در میانه راه مادر مریم بود که سرآسیمه به سوی ما میآمد. با دیدن ما شتاب پاهایش لختی آرام گرفت، در سکوت مطلق، نگاهمان کرد و اشکها به همان آرامی روی گونههایش غلطیدند. لبخند روی لبانمان خشکید؛ «فکر کردم دخترم رو بردی». برایم از زنانی گفت که در خلوتی روز و تاریکی شب، دختران را برده بودند برای بدمستی بعضی. به بلندی تمام آن زمان ملول بودم.
یک پیشنهاد یا نیرویی یا خاطرهای راه من را دوباره به اینجا کشاند. اینبار پس از سالها دوباره همانطور آرام جلوی مقبره نشسته بود. ابتدا نشناختم. نزدیک که شدم باز هم نشناختم. آرام پرسیدم میتوانم عکس بگیرم؟ قهرآلود گفت: نه. چهره آشنا کنار مقبرهای که روزگاری مریم از ناراحتیاش گفته بود و اینکه زندگی در اینجا را دوست ندارد به یکباره در ذهنم بازخوانی شد. تازه شناختمش. شما مادر مریم هستید. خاطراتی از آن روزها برایش تکرار کردم تا باورش شد. به اینجا رسیدم که اون سالها به من گفته بود پسرش را ۱۶ سالگی داماد کرده و یک پسر دارد. خیره ماند به داخل مقبره اشاره کرد و گفت مردی که در این گرما روی قبرها خوابیده، همان نوهاش است. نگاهی گذرا به داخل و... پسری که حالا همسن پدرش شده بود، انداختم. گفتم راستی مریم کجاست؟ یادم هست که دلش میخواست پزشک شود. آرام، اما نیمی شاد و نیمی غمگین گفت رادیولوژیست است. با شوق حالش را پرسیدم. گویا غصههایش تازه شد و یک آن روی صورتش ریخت و درهم فرو رفت. یک دختر معلول ذهنی دارد. یعنی تقصیر من بود که معلول شد. با من بود. بغلم بود. تصادف کردیم. یک سالش بود. سرش خورد به جدول و امروز معلولی ۱۲ ساله است.
این بار با همکارم که ویراستار روزنامه بود برای تجدیدخاطره آمده بودم. برای هر دوی ما از روزگار سختش گفت. همکارم سعی داشت تا نعمتهایش را هم به یادش آورد؛ خدا رو شکر کنید که دخترانی سالم و سربهراه دارید....
کمی جلوتر یک مکان آشنای دیگر دیدم. آنجا من و سید ساعتها درباره آدمهایی که در مقبرهها زندهگی میکردند، گفتوگو کرده بودیم. کلیددار یکی از مقبرهها بود. سجادهاش از بیرون هم دیده میشد. بخشی از تحقیقم با سخنان او سیاه شده بود. سیدی با جثه کوچک و بسیار پاک و پاکیزه. به من میگفت تو برای من خوشروزی هستی. یکبار داشت از شغل مقبرهداری برای من میگفت اما از آنجا که ورود یک غریبه کنجکاوی افراد را برمیانگیزد، نفهمیدم چطور یک مرد و زنی بومی راست و چپمان نشستند. معذب شدم. راههای در رو را مرور میکردم. به ترکی صحبت میکردند و معنی واژهها را نمیفهمیدم. اما کلمه عروس را از دیالوگ سید شنیدم و حدس زدم برای کاهش کنجکاویشان من رو بهعنوان عروسش معرفی کرده. این بار که رفتم سید ۷ سال بود که به رحمت خدا رفته بود. آخر نفهمیدم به آرزویش رسید یا نه چون یکی از گلایههایش این بود که خانمش در طول زندگی مشترکشان حتی یک بار هم به او صبحانه نداده بود.
پس از سالها، بازخوانی یک تحقیق، عکاسی از قبرها و مقبرههایی شد که حالا یک جور دیگر به آنها نگاه میکنم. افراد بسیاری در این قبرستان قدیمی آرمیدهاند؛ شاعر، نویسنده، دکتر، سرهنگ، سردار و... و البته قسمتی از آن هم مربوط به کشتهشدگان تیفوس اسفند ۱۳۲۱ هستند.
آرامستان امامزاده عبدالله از آرامگاههای معروف تهران است که معماری مقبرههای خانوادگی آن به سبک دوره قاجار، پهلوی اول و دوم ساخته شدهاند. یکی از زیباترین مقبرههای مربوط به مقبره خاندان حسینقلی نظامالسطنه مافی است که دارای گچبری و آینهکاری زیبایی است که البته اجازه ورود به داخل آن داده نمیشود. دفن مردگان در گورها مگر برای کسانی که از پیش خریداری کردهاند، از دهه ۵۰ متوقف شده است. همچنین این مجموعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۷۸ بهعنوان اثری ملی بهثبت رسیده است.