دستیابی کشورها به ثروت از دیرباز یکی از دلایل اصلی بروز اتفاقها، جنگ و صلح بوده است. در این بین عوامل تاثیرگذار بر تعیین سرنوشت کشورها برای دستیابی به ثروت یا ماندگاری در فقر متعدد است.
دارون عجم اوغلو و جمیز رابینسون دو استاد دانشگاه هاروارد در کتاب «چرا ملتها شکست میخورند» بر این مسئله تاکید میکنند که اگرچه عوامل مهمی همچون سیاستهای اقتصادی، جغرافیا و فرهنگ در تبیین علل موفقیت یا شکست کشورها از اهمیت زیادی برخوردارند؛ اما نقش اصلی را در توضیح این پدیده مهم تاریخی «نهادها» و بهویژه نهادهای سیاسی ایفا میکنند. این کتاب که در سال ۱۳۹۳ در ایران منتشر و عرضه شده به این پرسش اساسی که چرا ملتها شکست میخورند و ریشههای قدرت و ثروت کدامند، و اینکه چرا برخی کشورها ثروتمند و برخی دیگر فقیر باقی میمانند، میپردازد. کتاب دارون عجم اوغلو و جیمز رابینسون همانطور که از عنوان آن بر میآید در صدد تعیین و تبیین مهمترین عوامل شکست و نیز موفقیت کشورها در نیل به توسعه است. این کتاب مملو از موارد و نمونههای تاریخی متعددی است که میکوشد نشان دهد اگرچه عوامل مهمی همچون سیاستهای اقتصادی، جغرافیا و فرهنگ از اهمیت زیادی در تبیین علل موفقیت یا شکست کشورها برخوردارند، اما نقش اصلی را نهادها بازی میکنند و برهمین اساس میتوان گفت تشکلها و انجمنها بازیگران اصلی و همتراز دولتها در دستیابی به توسعه یا عقبماندگی هستند. آنها نشان میدهند برای یک موفقیت اقتصادی لازم است نهادهای سیاسی به اندازه کافی متمرکز باشند تا بتوانند خدمات عمومی اساسی همچون عدالت، اجرای قراردادها و آموزش و پرورش مناسب را به شهروندان عرضه کنند. چنانچه جامعهای بتواند این کارکردها را محقق کند؛ فرصتهای لازم فراهم خواهد شد تا نهادهای فراگیر انرژیهای «ابداع» و «ابتکار» را به فعلیت برسانند که محصول آن رشد اقتصادی است که یک نمونه آن بروز انقلاب صنعتی است. اما از آنجا که عملکرد اقتصادی کشورها با یکدیگر متفاوت است؛ به نظر میرسد هر توصیفی که فقط متکی به فناوری، سرمایه فیزیکی و تفاوتهای سرمایه انسانی بین کشورها باشد، در یک سطح، ناقص است. بنابراین به عقیده تحلیلگران توسعه اقتصادی باید دلایل عمیقتری داشته باشند که از آنها بهعنوان «علل بنیادی» رشد اقتصادی نام برده میشود؛ عللی که مانع از جذب سرمایه یا سرمایهگذاری مولد در فناوری، سرمایه فیزیکی و سرمایه انسانی بسیاری از کشورهای جهان میشود. پژوهشگران اجتماعی نیز علل بنیادین متعددی را برای تبیین علل رشد اقتصادی بیان میکنند که شاید بتوان از بین آنها بر ۴عامل بنیادین موثر بر تفاوتهای درآمد بین کشورها و رشد اقتصادی تاکید کرد. این عوامل عبارتند از: ۱. فرضیه بخت و اقبال، ۲. فرضیه جغرافی، ۳. فرضیه فرهنگ، ۴. فرضیه نهادها. منظور از عامل بخت و اقبال مجموعهای از علل بنیادینی است که مسیرهای واگرایی از عملکرد اقتصادی بین کشورها را تبیین میکنند. عامل جغرافیایی به تمامی عواملی اطلاق میشود که بر افراد بهعنوان بخشی از محیط فیزیکی، جغرافیایی و بوم شناختی تحمیل میشود. اما واژه «فرهنگ» معانی چندگانهای در رشتهها و زمینههای مختلف دارد که منظور همان باورها، ارزشها و ترجیحاتی هستند که بر رفتار اقتصادی فرد اثر میگذارند. بهعنوان نمونه؛ تفاوتها در باورهای دینی بین جوامع مختلف از جمله واضحترین نمونههای تفاوتهای فرهنگی است که میتوانند بر رفتار اقتصادی اثر گذارند. بهطور کلی، فرهنگ میتواند بر تمایل افراد در ورود به فعالیتهای مختلف یا چشمپوشی از مصرف امروز در مقابل مصرف فردا (پسانداز) اثر بگذارد. از طریق این مسیر، فرهنگ بر انتخاب مشاغل در جوامع، ساختار بازار، نرخهای پسانداز و تمایل افراد به تراکم سرمایه فیزیکی و انسانی تاثیر دارد. همچنین، فرهنگ میتواند بر میزان همکاری و تعاون و اعتماد در جامعه اثر بگذارد که بنیانهای مهمی برای فعالیتهای توسعهدهنده بهرهوری هستند. با توجه به این نکات است که میتوان گفت عوامل فرهنگی تاثیر مستقیم بر پیشرفت انسانی، جوامع و تمام شاخصهای وابسته به جامعه و شهروند دارد و در مقابل؛ توسعه اقتصادی نیز فرهنگها را تغییر میدهد. این حقیقت کمکی به ما نمیکند مگر اینکه باور کنیم هدف، حذف موانع فرهنگی است که مانع توسعه اقتصادی میشود و برای توسعه اقتصادی راهی جز توسعه فرهنگی و پذیرش و ارتقای شاخصهای فرهنگی فرد فرد شهروندان یک جامعه و یک کشور نیست.
عاطفه خسروی /سردبیر روزنامه گسترش تجارت