روبهروی آیینه قدی و سنگی قدیمی ایستاد و حسابی خودش را نگاه کرد به چشمهایش با تمام خاطرات گذشته و چشماندازهای آینده، به پیراهن صورتی که آخرین دگمه سفیدش روی گردن سفت شده بود، به جلیقه ای که «جلیزقه» می گفت و برای روز دامادیش بود اتویی زد و باز هم برگشت به روز دامادیش و به تخت خواب یکنفره کنار اتاق خیره شده با احترام و لبخند.
- و گفت: عروس خانم، مگه نمیگفتی هر جا بریم با هم میریم، گله لباسهات رو نمیبینی که اتو زدم و گذاشتم رو تختت... خب بجنب دیگه، راه بیفت، بچههات منتظرن، عروس و دومادت منتظرن... میدونم نفست سنگینی میکردم، میدونم راه رفتن برات سخت بود، حالا هر چی بود تموم شده، من اگه تنها برم که همه نگران میشن، عروس خوشگلمون حالا هیچی، دومادمون تازه آمده تو فامیل، نمیگه هنوز شروع نشده زدی به سیم آخر! نمیگه... بابا اینا دیگه چه خانواده عروسی هستن...
بهشون قول دادیم، مگه تو خودت نگفتی تا من نیومدم کسی حق نداره کف بزنه، حق نداره روی عروس رو ببوسه... دوماد حق نداره رونما کنه... خب پس چرا بیمعرفتی میکنی!...
***
ماه سلطان روی تخت دراز کشیده بود و بگی نگی لبخندی روی صورتش دیده میشد، همه حرفهای مردم را شنیده بود، اما بروی خودش نمیآورد، به قاب عکس کوبیده شده بر دیوار پنجدری نگاه میکرد، به آخرین عکس تنها پسرش که تفنگ به دست به دوربین خیره بود، وقتی دخترها و پسر دیگرش میرفتند که زودتر به عقد کنان برسند قول داد با شدی آسرآسر میآید... گفته بود...
- به چرت نرم میزنم، این خس خس سینهم قطع بشه شدی که لباس پلوخوریش رو تن کرد مخم باهاش راه میافتم... و یک ساعت قبل خس خس سینهاش آرام گرفت، خستگی از تنش رفت و با لبخندی رفت که چرت بزند... و بیخبر رفت... بدون مشدی رفت، همه باور کردند، همه با حیرت نگاه میکردند و ماه سلطان دست در دست پسرشجاع و دیرش رفته بود، هنوز که هنوز است مشدی با همان جلیقه راه راه قهوهای عهد جوانی و شب دامادیش مثل آقاها، روی صندلی استانی نشسته و منتظر به شب یلدای عاشقیاش فکر میکرد... دلش میخواست فریاد کند، ضجه بکشد و «قربان» پسرش را که سرش را در جبهه جا گذاشته بود بطلبد و بگوید:
- پسر خودخواه، چند شب تو خواب ماه سلطان اومدی و براش حرفای خوب زدی و بالاخره بیخبر از بابات بردیش؟
مشدی روی صندلی لهستانی نشسته بود، نگاهی به تخت و ماه سلطان داشت و نگاهی به قاب عکس «قربان» و دور تا دور اتاق عروس و داماد و وابستگان و عزیزان مشدی و ماه سلطان نشسته بودند... انگار میخواستند یک عکس یادگاری بگیرند... فقط عکاس نداشتند، همه میخواستند توی عکس جا بگیرند...
ماه سلطان هنوز لبخندش را حفظ کرده بود...