دکتر ماندانا فتحیجو / روزنامه نگار
روزی دو جوان نزد استادی آمدند و از او پرسیدند: فاصله بین دچار یک مشکل شدن تا یافتن راهحل آن، چقدر است؟ استاد اندکی تامل کرد و گفت: «فاصله مشکل یک فرد و راه نجات او از آن مشکل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است! » آن دو مرد جوان گیج و آشفته از نزد استاد بیرون آمدند و در بیرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولی گفت: «من مطمئنم منظور استاد این بوده است که باید به جای روی زمین نشستن از جا برخاست و به شخصه برای مشکل راهحلی پیدا کرد. با یکجانشینی و زانوی غم در بغل گرفتن هیچ مشکلی حل نمیشود.» دومی کمی فکر کرد و گفت: «اما اندرزهای پیران معرفت بار معنایی عمیقتری دارند و به این راحتی قابل بیان نیستند. آنچه تو میگویی هزاران سال است که بر زبان همه جاری است و همه آن را میدانند. استاد منظور دیگری داشت! » آن دو تصمیم گرفتند نزد استاد بازگردند و از خود او معنای جملهاش را بپرسند. استاد با دیدن دو جوان لبخندی زد و گفت: «وقتی یک انسان دچار مشکل میشود، باید ابتدا خود را به نقطه صفر برساند. نقطه صفر وقتی است که انسان در برابر کائنات و خالق هستی زانو میزند و از او مدد میجوید. پس از این نقطه صفر است که فرد میتواند به پا خیزد و با اعتماد به همراهی کائنات، دست به عمل زند. بدون این اعتماد و توکل برای هیچ مشکلی راهحلی پیدا نخواهد شد. باز هم میگویم فاصله بین مشکلی که یک انسان دارد با راه چاره او، فاصله بین زانوی او و زمینی است که بر آن ایستاده است.» در هر کاری که میخواهد انجام دهد، به خدا توکل میکند. آنچنان که گویی هیچکس دیگری در عالم ندارد، نه دوستی و نه آشنایی. نه خانوادهای و اقوامی که کمکش کنند، دستش را به یاری بگیرند و اگر جایی درمانده شد، به کمکش بشتابند. وقتی همینها را از او میپرسم، لبخندی بر لبانش نقش میبندد و میگوید: «جوان! مگر نمیدانی همین دوست و آشناها، خانواده و اقوام هستند، اما نه اینکه همهشان بندههای خدا هستند؛ مگر نه اینکه خودشان محتاج کمک خدایند؛ مگر نه اینکه خدا نخواهد نمیتوانند قدم از قدمی بردارند؟! پس الهی به امید خودت...