مسعود دهشور /سردبیر کل
دلدل میکردم. مانده بودم بین رفتن یا نرفتن. از همان روزی که این پیشنهاد دلفریب به میان آمد دلآشوبه غریبی به جانم افتاده که ول کن نیست. راستش را بگویم دلم واکنده شده، اما هنوز به یقین نرسیدهام. مرغ دلم پرواز کرده و بر بام آنجا نشسته ولی خود من البته هنوز دلواپس همین فقره هستم که جفت پاهایم را قفل کرده است. دل کندن و دل بریدن از آنچه به آن دل بستهای کاری دشوار است. دل گٌنده میخواهد و سعی بلیغ. دلربایی که هنگامه بهپا کند بیدل شدن رنگ میبازد و پاهایش سست میشود. دنبال گوشه دنجی بودم تا با خویشتن خویش درددل کنم و سفره دل بگشایم و بر دل شکسته خود مرهمی نهم و به دلدار و دلداده راز دل گویم. دلگرم به این پندارها و خیالها بودم که صدای محزون نیلبکی مرا به خود خواند. گویی از ته دل در آن دمیده میشد. دلکش و دلافروز و سوزناک.با اینکه درد دل غریبی عارضم شده و دلپیچه نیز به آن افزوده گشته بود، اما در همان وضعیت دلآشفتگی و دلنازکی و دلپریشی، نوای شهر آشوب نیلبک به دلم نشست و مرا از خود بیخود کرد. دل و دین از دست برفت. حالا من ماندهام و تحیر و سرگردانی و دل پارهپاره.