محمد ترکمان / کارشناس ارشد تاریخ معاصر
سالهاى نیمه دوم دهه سى بود. پیش و پس از سالهاى ورود به دبستان؛ روزهاى تاسوعا و عاشورا در خانه؛ شاهد مقتل خوانى پدر با آهنگى حزین، از روى کتاب هاى مقتل چاپ سنگى در قطع رحلى، در حالى که مادر به او گوش مىسپرد، بودم. در حالى که هر دو اندوهگین مىنمودند و گاه قطرههاى اشگ بر گونههاى آنان مىلغزید. من نیز در کنار آنان نشسته و به خواندن پدر گوش مىسپردم. در میانه مقتلخوانى؛ از آنجا که مادر نذر کرده بود، فرزندش؛ به سوگواران شهداى کربلا، شربتى خوشگوار بنوشاند، مرا با لباسى سپید و پارچهاى شربت، بنام سقا، روانه خیابان اسماعیل بزاز که حد فاصل میدان شاه (میدان قیام امروز) و چهارراه مولوى، مىساخت. خانه ما در کوچه ستون سنگى، روبهروى مسجد ستون سنگى، قرار داشت که چندان فاصلهاى از خیابان نداشت. در حال دادن شربت؛ شاهد گذر دستههاى سوگوار با علمها و کتلها و پرچمها، بودم. بیاد مىآورم از جمله دستههائى که از آن خیابان مىگذشتند، دسته طیب حاج رضائى و اطرافیان او بود. از صحنههائى که از مراسم آن ایام در شبهاى یاد شده بخاطر دارم، نحر شتران بود که همیشه با حوادثى نه چندان خوشایند، همراه مىشد. پدر ترجیح مىداد در خانه؛ در محیطى بدور از هیاهو، مقتل بخواند و ظهر در مسجد روبهروى خانه به إمامت مرحوم آیتالله سید احمد شهرستانى نماز گذارد و عصر گاه در مجلس سوگوارى مسجد حاج ابوالفتح که امامت آن با مرحوم آیتالله سید مرتضى لنگرودى بود و شهره به پرهیزگارى، شرکت جوید و کسب فیض نماید. در این رفت و آمدها؛ در بیشتر مواقع، من همراه پدر بودم. ناگفته نماند؛ آن ایام، محرم مقارن تابستان بود و هوا گرم، و مجلس سوگوارى در حیاط دلگشاى مدرسه طلبگى حاج ابوالفتح که در کنار مسجد بود، برگزار مىشد. در آن ایام؛ پدر چندان روى خوش به آن نوع اعمالى که در خیابانها بنام سوگوارى برگزار مىشد نداشت، بیاد مىآورم که تعربف مىکرد آیتالله بروجردى سر دستههاى هیاتهاى قم را فراخوانده بود و به آنان گفته بود: پارهاى از اعمالى که شما بنام عزادارى انجام مىدهید، شرعى نیست، آن اعمال را ترک کنید. آنان در پاسخ گفته بودند: آقا؛ ما در سال، ٣٦٠ روز از شما تقلید مىکنیم، این چند روز، ما را به حال خود بگذارید! خود در ماه محرم یکى از سالها؛ از واعظى بنام سلطانالواعظین شیرازى که نویسنده کتابى بنام «شبهاى پیشاور» نیز بود و یک دهه؛ شبها در مسجد ستون سنگى منبر مىرفت شنیده بودم که انذار مىداد و مىگفت نکند خود را سرگرم ظواهرى که در ماه محرم، معمول شده است بنمائیم و از حقیقت حرکت امام حسین (ع) غفلت کنیم. او در بالاى منبر تعربف مىکرد: سالى ایام محرم در شیراز بودم و منبر مىرفتم. پس از منبر؛ یکى از سردستهها، نزد من أمد و خواست بگوید در این ایام زحمت بسیار کشیده است و گفت: آقا! بجدت قسم نزدیک یک شبانه روز است، کفش از پاى در نیاوردهام و استراحت نکردهام. به او گفتم: پس چگونه نماز خواندهاى؟ او در جواب گفت: اون رو دیگه امام حسین درست مىکنه! مقصود اینکه؛ متدینین واقعى در حد دانش و آگاهى خود سعى مىکردند؛ کارى خلاف موازین شرعى و خلاف اخلاق و تعرض به حقوق مردم و ایجاد مزاحمت براى غیر، تحت پوشش سوگوارى براى امام حسین انجام ندهند. خاطره دیگر در این زمینه دارم که مربوط مىشود به همان ایام. پدر حجرهاى داشت در بنگاه ممتاز واقع در خیابان سیروس؛ کمى بالاتر از مسجد شاه چراغى و میدان مال فروشها. مالک بنگاه فردى ارمنى و نیک نفس بود بنام یحیى خان و پسرى داشت مسیو ادوارد نام. در آن ایام؛ یحیى خان کسالت داشت و به دفتر خود نمىآمد و در خانه استراحت مىکرد. از پدر شنیده بودم که یحیى خان در جوانى در آن محل، به فروش مشروبات، مشغول بوده است. پدر شنیده بود که برخى از دارندگان حجره در بنگاه ممتاز؛ قصد برگزارى روضه خوانى در آن محل دارند. پدر به آنان گفته بود: آیا از یحیى خان، صاحب ملک، کسب اجازه کردهاید؟ پاسخ داده بودند، یحیى خان که مریض است و دفترش تعطیل و در ضمن، ما که نمىخواهیم، کار خلافى انجام دهیم. پدر اصرار کرده بود که بدون موافقت یحیى خان، شرعا اجازه انجام چنین کارى را نداریم و باید از او کسب اجازه کنیم. در هر صورت؛ پدر آنان را راضى کرده بود تا ضمن عیادت از یحیى خان در خانهاش، با او در این باره نیز صحبت کنند. پدر مىگفت: وقتى موضوع مطرح شد؛ یحیى خان گریست و گفت ملک به امام حسین تعلق دارد و نیازى به کسب اجازه از من نیست و اصرار کرده بود که در مخارج مراسم سوگوارى، مشارکت جوید. به او گفته شده بود مخارج تأمین شده است و از او سپاسگزارى کرده بودند. یحیى خان مجدد گریسته بود که چرا او را از فیض این مشارکت محروم مىدارند، که آنان پذیرفته بودند و پس از سپاسگزارى، او را ترک کرده بودند. پدر سعى کرد که در آن مراسم؛ از وعاظ خوب و بى حاشیه تهران در آن ایام از جمله از شیخ انصارى قمى و مرحوم اعتمادزاده پدر که لهجهاى آذری داشت و ذاکرینى چون حاج محمد علامه که طبع شعر داشت و کتابى از اشعار خود نیز به چاپ رسانده بود و حاج ناظم دعوت کند. لازم بذکر است که در آن ایام شغلى این چنین گسترده و پر أب و نان و نام، به اسم «مداحى» وجود نداشت.