مسعود دهشور/ سردبیر کل
از راسته کلاهدوزها مستقیم به سمت میدان مجسمه رفتم. در این راسته بیش از صدوپنجاه کارگاه و حجره کلاهدوزی و کلاهفروشی صبح تا شب مشغول امور کلاهاند. حاجآقا محمدباقر کلاهدوز حدود صد سال پیش پس از وصلت با خاندان کلاهیها به روش ملک از آنها و سرمایه از ایشان، این بازار را بنیانگذارده است. در این راسته هر نوع کلاهی که تصورش را بکنید ساخته و فروخته میشود؛ از کلاه نمدی گرفته تا کلاه شاپو، تازگیها نیز کلاه پهلوی به زور و اجبار به سبد تولید و تجارت این راسته تحمیل شده است. پرواضح است که در راستای این فقره کلاه پهلوی همگان چشم دوخته و دهان بازکردهاند تا از این نمد کلاهی برای خود فراهم آورند. با خروج از راسته کلاهدوزها نخستین ساختمانی که به چشم مینشیند و خودنمایی میکند عمارت کلاهفرنگی است. معلوم نیست چرا به این نام خوانده میشود، اما هر چه هست عمارت زیبا و با شکوهی است. درست در میدان اصلی شهر عده زیادی کلاه مخملی چاقو بهدست و عربدهکشان به جان نیروهای ویژه کلاهسبز افتاده اما آشکار نیست که دعوا برسر چیست. سرم را که برگرداندم دیدم در یک قدمیام دو مرد با حدت و شدت تمام درحال چانهزنی برسر کلاهی هستند که مردک دستفروش عرضه میکرد. خریدار مردی ساده مینماید که قیافه و سرو ریختش به اهالی این شهر نمیخورد و گویا بیخبر از وجود راسته کلاهدوزهاست. سرانجام دستفروش کلاه گشادی سر خریدار گذاشت و با نرخ گزافی کلاه را به او انداخت. یعنی زیرکانه کلاهبرداری کرد. شاید هم کلاهگذاری! به گمانم تا آخر عمر نتوانم این معما را نزد خود حل کنم که چه فرقی است بین کلاهبرداری و کلاهگذاری؟! در ضلع جنوب شرقی میدان چند وقتی است که عمارتی عظیم میسازند در هشت طبقه، گویا نخستین عمارت بلندمرتبه شهر است که اگر بخواهی طبقه آخر آن را نگاه کنی کلاه از سرت میافتد. دیدم تمام جماعت حاضر در میدان سرها را بالا گرفته و به آخرین طبقه خیره گشتهاند. من نیز از روی کنجکاوی تا سرم را بالا بردم که ببینم قضیه از چه قرار است کلاه از سرم افتاد. چشمم به کارگر آویزان بین زمین و هوا در طبقه بالای عمارت که افتاد پاک کلاهم را که زیردست و پای جماعت لگدمال میشد فراموش کردم. کارگر بیچاره که صدایش به پایین نمیرسید کلاه زردرنگ ایمنیاش را در دست گرفته بود و با آن اشاراتی میکرد که هیچکس متوجه نمیشد. فیالفور نیروهای شهربانی که خبردار شده بودند جمعیت را کنار زده و همگی با ترتیب خاصی با آن کلاههای متحدالشکل و باتوم بهدست نمیدانم به چه منظوری حلقه بستند. سروکله آتشنشانها نیز با کلاه کاسکتهای رنگ وارنگشان پیدا شد. خلاصه معرکهای به پا شد و چنان کلاه تو کلاهی شد که نگو و نپرس. هرکس کلاهاش به کلاه دیگری میخورد و از اینکه کلاهشان توهم رفته است از یکدیگر پوزش میخواستند و به احترام هم کلاهشان را برمیداشتند. در همین هیروویر زنی شیکان پیکان کرده با آرایشی غلیظ و آلامد که معلوم بود تازه کشفحجاب کرده هوار زنان و شیون کنان با صدایی که بیشتر نعره بود تا فریاد به مرد همراهش پرخاشگری فحاشانهای میکرد. با اینکه از معرکه خیلی فاصله داشتم اما به وضوح میشنیدم که میگفت: این کلاه برات خیلی گشاده...