|

از بهشت «سبزستان» تا جهنم پادگان

فهرست محتوا

مهدی اسحاقیان

صبح یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۵۷. حرم امام رضا (ع) ملجأ بست‌نشینان شده بود. نظامیان فراری با استتار مردم که آنها را پناه داده بودند یکی یکی به حرم منتقل می‌شدند. من هم جوگیر شدم در کنجی بلوز و شلوار لی را از تنم بیرون آوردم و لباس پلنگی را تنم کردم. کلاه تکاوری را هم بر سر گذاشتم تا توجه دیگران را جلب کنم. خودم را در میان یکی از همین موج‌ها رساندم. نمی‌دانم چگونه و به چه دلیل اما ناگهان خودم را بر فراز جمعیت دیدم. این نخستین تصویر از ورود من به جریان انقلاب است. توجه جمعیت تمام استرس‌های لحظه‌های فرار را از یادم برده بود. مردم مانند یک قهرمان روی دوش خودشان مرا تا صحن رضوی که محل بست‌نشینان و ملجأ نظامیان فراری بود منتقل کردند. گویی در عرش سیر می‌کردم. به آرامی مرا پایین گذاشتند. یاد خاطره ورود به پادگان افتادم. اعزام من به سربازی هم دست تقدیر بود. قرار بود برای ادامه تحصیل به هند بروم. پذیرش هم گرفته بودم. دوست دبیرستانم گفته بود که مادرم شرط کرده اگر من او را همراهی کنم به برادرش در دانشگاه «علیگره» سفارش می‌کند برای‌مان پذیرش بفرستد. علی‌اصغر حکمت در کتاب خود به نام سرزمین هند که در دوران سفارتش در هند نوشته به سبک نگارش اردو با نام «علیگره» یاد کرده است اما این «ه‍» در اردو و همچنین حرف «h» در انتهای نگارش انگلیسی تلفظ نمی‌شود و مردم هند آن را «علیگر» می‌نامند. مانند چندیگر(Chandigarh) از دیگر شهرهای مهم هند که «h» آخر آن غیرملفوظ است. در دوره گورکانیان هند هم این شهر مورد توجه شاهان مغولی هند بود و نام علیگر را میرزا نجف خان فرمانروای شیعه در سده هجدهم بر این شهر نهاد. این کالج از دانشگاه‌های آکسفورد و کمبریج الگوبرداری شده است. این ایالت به دلیل خرمی‌اش به سبزستان هم شهره است. تصویری از بهشت را فراروی خود می‌دیدم. برای ارسال مدارک مشکلات فراوانی را پشت‌سر گذاشتیم. دارالترجمه‌ها و دفاتر مربوط به دادگستری برای ترجمه و تایید مدارک به قدری ترافیک بود که مدت سه ماه طول کشید تا مدارک را برای ارسال آماده کنیم. سرانجام دو ماه پس از ارسال مدارک پذیرش‌ها رسید. رشته‌مان را تعیین نکرده بودیم اما دایی جان دوستم یا دانشگاه به دلیل دیپلم ریاضی-فیزیک‌مان پذیرش کامپیوتر برای‌مان گرفته بود. اسم کامپیوتر را شنیده بودم ولی اصلا هیچ تصوری از آن نداشتم. مشمول بودم بنابراین پذیرش را همراه دفترچه اعزام به خدمت باید تحویل حوزه نظام وظیفه در خیابان گرگان می‌دادم تا پس از ممهور شدن به مهر اشتغال به تحصیل به اداره گذرنامه می‌بردم. افسران جزء به ترتیب دفترچه‌هایی را به حیاط می‌آوردند و نام افراد که در سهمیه مناطق قرار گرفته بود، خوانده می‌شد. دلم به حال این جوانان می‌سوخت که در این شرایط به خدمت اعزام می‌شدند. شرایط سخت خدمت برادرم در کرمان و واقعه به آتش کشیدن مسجد جامع در ذهنم تداعی می‌شد. مرتب از دریچه باجه جویای دفترچه‌ام می‌شدم. ظهر بود، آخرین افسر آمده بود تا نام‌های آخرین سهمیه امروز را بخواند. تهران، اصفهان، شیراز و... امیدهای اول برای سربازان بود. افرادی که در این سهمیه قرار می‌گرفتند، خوشحال از اقبال‌شان با همدیگر خوش‌وبش می‌کردند. من همچنان از برج عاج نظاره‌گر آنها بودم. آینده درخشانی را فراروی خود می‌دیدم. بهشت «سبزستان» انتظارم را می‌کشید. فرصت آموزشی تنها فرصتی بود که افراد از طبقه‌های فرودست می‌توانستند خودشان را از آن وضعیت نجات دهند. حالا که اوضاع به هم ریخته بود این نجات را در جای دیگری به‌دست می‌آوردم. در این حال و هوا بودم که نامم را از بلندگو صدا کردند. به باجه مراجعه کردم و از پشت دریچه به افسری که آنجا نشسته بود گفتم نام مرا خواندید؟ گفت نام شما در سهمیه لشکر خراسان قرار گرفته است. خندیدم و گفتم اشتباه شده من دفترچه‌ام را به همراه پذیرش برای معافیت تحصیلی داده‌ام. مرا به افسری که نماینده لشکر خراسان بود حواله دادند. او هم گفت کاری از دست او ساخته نیست. ناگهان زیر پایم خالی شد و از برج عاج به درون چاه بی‌تکلیفی فرورفتم. افسر پس از عزوجز من گفت که می‌توانم به اتفاق دیگران اعزام شوم و مدارک را به ستاد لشکر ارائه دهم و از این طریق اشتباه پیش‌آمده را تصحیح کنند. زندگی یا جامعه دست‌وپایم را به طبقه‌ام بسته بود. تجربه‌ام این را به من آموخته بود. هرگاه در شرایط غیرباور آرام یا دلخواه قرار می‌گرفتم گویی دست‌هایی این فرصت‌ها را از من می‌ربود. فردا صبح با کمترین امکانات به همراه دیگرانی که جزو سهمیه مشهد بودند با اتوبوس شمس‌العماره راهی شدیم. صبح خودم را داخل پادگان یافتم. فکر می‌کردم لشکر خراسان است. یک درجه‌دار با سروصدا افراد را به پیاده شدن از اتوبوس‌ها فرامی‌خواند. افراد که نامنظم ایستاده بودند با فریاد دیگر درجه‌داران همراه با انواع دشنام سازماندهی می‌شدند. خودم را از میان جمعیت بیرون کشیدم تا سراغ ستاد را بگیرم.گروهبان زابلی فریاد کشید: -کجا؟ -ستاد. -چرا موی سرت بلند است؟ -اشتباه شده است... یقه‌ام را گرفت و مرا نقش زمین کرد. خودم به همراه مدارک سفر به دانشگاه «علیگر» به میان منجلاب «حمیم» جهنم پادگان پرتاب شدم. این خاطرات در لحظاتی که روی دوش مردم بودم به سرعت از روی پرده ذهنم می‌گذشت. از رژیمی که با سرنوشت من بازی کرده بود متنفر شده بودم. به شبستانی که مخالفان بست نشسته بودند سر سفره حضرتی نشستم.

از بهشت «سبزستان» تا جهنم پادگان
کد خبر: ۲۸۳۵۹
۰۹ بهمن ۱۳۹۶ - ۱۴:۲۹
ارسال نظر
captcha