|

رسم زندگی به سبک نوجوانان متکدی

فهرست محتوا

با عجله از دفتر روزنامه به سمت خانه در خیابان گام بر می‌دارم؛ هوا سوز دارد. چه قدر سرد شده! خود را به دستکش، کلاه، کاپشن و چکمه مسلح کرده ام؛ و باز هم هوا سرد است!

پسرکی ۱۰، دوازده ساله گوشه خیابان نشسته است و گریه می‌کند. دلم از جا کنده می‌شود. با این که مادر نیستم اما مهر مادری در رگ هایم جریان می‌یابد و می‌خواهم به سمتش بدوم! اما به یک باره سر جایم خشک می‌شوم! دمپایی‌های آبی و پاهای بدون جورابش مرا بهت زده سرجایم خشک می‌کند. گیج می‌شوم؛ سعی می‌کنم چشم هایم را درشت تر کنم تا در تاریکی شهر، دقیق تر ببینمش. یک تیشرت آستین کوتاه نازک به تن دارد. فکرم به کار می‌افتد: «این کودک در حال یخ زدن است و به خاطر همین گریه می‌کند اما من.... » به لباس‌های خودم نگاه می‌کنم و از خود خجالت می‌کشم. پول زیادی همراهم نیست! از طرفی باید دستمزدم را طوری خرج کنم که تا پایان ماه برسد. اما این‌ها حالا مهم نیست! می‌شود این قدر خودخواه نباشم. به سرعت دست‌کش‌ها و کلاهم را بیرون می‌آورم. چه قدر دست‌کش هایم را دوست دارم. یادگاری مادرم است. اما حالا باید به این کودک بدهم. با این حال، این‌ها کافی نیست! به سرعت به آن طرف خیابان می‌دوم و یک جفش جوراب و یک کفش می‌خرم. آنچنان با عجله به این طرف خیابان میدوم که نزدیک است زیر ماشین بروم. هر طور که هست خودم را به پسرک می‌رسانم. هر چه برایش تهیه کرده بودم از دست‌کش‌ها و کلاهم گرفته تا کفش و جورابی که خریده بودم به طرفش دراز می‌کنم. از گرفتنش امتناع می‌کند! گیچ می‌شوم! وسایل را کنارش می‌گذارم. یک تکه کاغذ از کیفم در می‌آورم و شماره انجمن مددکاری‌ای که می‌شناسم را از گوشی همراهم پیدا کرده و روی کاغذ می‌نویسم و از او می‌خواهم به آن جا زنگ بزند و کمک بخواهد. سر مست از کار خوبم راهی خانه می‌شوم. روزی دیگرِ ؛ همان کودک، با همان لباس‌های نازک و باز هم در حال گریه کردن. دو زاری ام می‌افتد که گریه کردن شگرد اوست و اگر همچون منی به او کمک نکند، حتما صاحبانش او را وادار به یخ زدن و دل سوزاندن مردم نمی‌کنند. حالا من مانده ام و پول هایی که از جیبم رفته و دستکش‌های یادگار مادرم که از دست داده بودم.

آب خوردن از جوی آب موضوع برایم جالب می‌شود. در خیابان‌ها قدم می‌زنم تا یکی دیگر از این فرزندان را ببینم و از حال و روزشان با خبر شوم. دخترک ۱۴، ‌پانزده سال‌های را می‌بینم که با پای برهنه داخل جو می‌رود. سرش را داخل می‌برد و جرعه‌ای از آب جو می‌نوشد و بعد با پشت دست دهانش را پاک می‌کند. رفتارش طوری است که انگار آب گوارایی نوشیده است. ذهنم طرف خبر ریختن مرگ موش در جوی‌های آب می‌رود. به سرعت به طرفش می‌روم و سعی می‌کنم خودم را خونسرد نشان دهم. از آنجایی که تجربه کوتاهی در معلمی دارم، با او به زبان معلم‌ها صحبت می‌کنم و از او می‌خواهم که به جای خوردن آب جو، به سرویس بهداشتی‌ای که با او چند قدم فاصله داشت برود و از آب شرب آنجا استفاده کند. دخترک با تعجب نگاهم می‌کند و راهش را می‌گیرد و می‌رود و من نگاهم به نگاه مردی می افتد که گویا نگهبان او بوده و به سمت من خیز برداشته گره می‌خورد.

خوردن پس مانده غذاها از منطقه دور می‌شوم. یک ساندویچ برای خود می‌گیرم اما نیمی از آن را مصرف می‌کنم و با خودم می‌گویم که باقی آن را بعدا بخورم. دخترکی متکدی با دیدن این خوراکی نیمه خورده شده، خودش را به من می‌رساند و من را خاله خطاب می‌کند و از من آن ساندویچ نصفه کاره را طلب می‌کند و قبل از این که من به او بگویم این ساندویج نیم خور است، از دستم می‌گیرد و خوشحال از دوستش فاصله می‌گیرد که آن را به قول خودش، تنها، تنها بخورد و من از سبک زندگی آنها و معیار خوشحالیشان حالم بد می‌شود. فاصله هاست بین احساس خوشبختی و خوشحالی ما و متکدیان. متکدیانی که هیچ کس آمار درستی از آنها ندارد. خیلی‌ها می‌خواهند به آنها کمک کنند اما نمی‌توانند و خیلی‌ها می‌گویند این‌ها کمک نمی‌خواهند به فکر مددجویان باشید. هرچه که هست، با خود مرور می‌کنم که عزت نفس هم چیز خوبی است که ما داریم ها! کاش آنها هم به این عزت نفس دست یابند.

رسم زندگی به سبک نوجوانان متکدی
کد خبر: ۲۵۷۳۲
۱۴ دی ۱۳۹۶ - ۰۸:۰۳
ارسال نظر
captcha