|

یادى از نذرى هاى آن ایام و این روزها

فهرست محتوا

محمد ترکمان / کارشناس ارشد تاریخ معاصر

در اواخر دهه سى و نیمه اول دهه چهل ؛ در یک تقسیم بندى کلى، غذاهاى نذرى به دو بخش تقسیم مى شد: ١-‌اش، آبگوشت، حلوا، شله زرد، سمنو، عدس پلو، پلو خورشت و... که بشکل محدود در خانه‌ها طبخ و میان فأمیل و همسایگان توزیع مى شد. ٢- غذائى که در هیئات، مساجد، بنگاه‌ها و سراهاى بازار و خانه‌ها طبخ مى شد و در گستره وسیع ترى توزیع مى شد. در آن ایام ؛ از آنجا که در آمدهاى نفتى قابل قیاس با دهه ٥٠ ببعد، خصوص پس از ٤ برابر شدن قیمّت نفت پس از جنگ رمضان ( اکتبر ١٩٧٣ )، و پس از آن، نبود و از سوى دیگر وجوهات دولتى و شهردارى‌ها و... صرف این امور نمى شد و براى این کار برنج و گوشت و وجوه در اختیار برخى قرار نمى گرفت، این نوع از قسم دوم نذورات، محدود بود و معدود. بیاد مى آورم که مرحوم مادر مى گفت: آن غذاها براى افراد مستحق است، از آن غذاها نخور. بیا خانه، از غذائى که تهیه خواهم کرد، بخور. حقیقت اینکه در ظهر روزهاى تاسوعا و عاشورا علاقه‌مند بودم ؛ برغم مخالفت مادر، غذاى نذرى تناول کنم. خاطراتى از آن ایام در ربط با غذاى نذرى دارم، که به برخى از آنهادر زیر اشاره مى کنم: ١-عاشوراى ١٣٨٣مطابق با ١٣ خرداد ١٣٤٢ صبح به هیات " نوباوگان حسینى " رفتم که مرکب بود از بچه هاى دبستانى و سال‌هاى اول دبیرستان. هیاتى بود متفاوت از بیشتر هیات هاى شهر. شاید تحت تأثیر افکار امثال شهید مطهرى و استاد محمد تقى شریعتى و نویسندگان مجله نور دانش و مکتب اسلام و مکتب تشیع و گردانندگان مدارس جامعه تعلیمات اسلامى و شاید انجمن هاى اسلامى دانشگاه تهران و مرحوم مهندس بازرگان. سخنرانى و دکلمه بود و حرکت آرام و متین جمعى، بدون زنجیر زنى و هیاهو. مراسم در خانه مرحوم حاج آقاى چیت ساز بود که خوزستانى و بازارى بود و فرزندانش فعال در آن هیات. خانه دو در داشت ؛ یکى در گوچه دکتر وصالى منشعب از کوچه آبشار شرقى و یک در از کوچه ساعتچى منشعب از خیابان رى. از اتفاق روزگار ؛ پس از گذشت دو سال از آن تاریخ، با آن خانه و ساکنان مؤمن و مهربان آن، همسایه دیوار بدیدار شدیم. مسئولان آن هیات را بخاطر نمى آورم. شخصى که مشهور به حاج آقا آب نباتى بود، از فعالان آن هیات بشمار مى رفت. علت مشهور شدنش به آن نام، این بود که در جیب هاى خود آب نبات داشت و به خردسالان هدیه مى داد. صبحانه ؛ همچون همه جاهائى که دیده بودم، عبارت بود از: نان و پنیر و چاى شیرین. از صبحانه هائى که بعدها رسم شد همچون حلیم و‌اش شله قلمکار، خبرى نبود. پس از پایان مراسم در خانه مرحوم حاج آقاى چیت ساز و بیرون آمدن جمعیت از آن خانه براى حرکت در کوچه و خیابان، چشمم به اعلامیه اى در قطع کوچک که بدیوار چسبیده شده بود، افتاد که حکایت از برگزارى مراسمى در مدرسه حاج ابوالفتح براى عرض تسلیت بمناسب واقعه روز دوم فروردین ١٣٤٢ در مدرسه فیضیه قم، مى کرد. من بنده نیز که ماده ام مستعد بود، دسته را رها کرده، عازم مدرسه حاج ابوالفتح شدم. ذکر خاطره و تظاهرات آن روز که از خ رى شروع و تا دانشگاه تهران و سپس پایان آن در مسجد سلطانى در بازار تهران تا نزدیک ساعت ٢ بعد از ظهر طول کشید، فرصتی دیگر مى طلبد. مى خواستم بگویم در أن ساعت دیگر ناهار نذرى در شهر پیدا نمى شد و در رسیدن به خانه، ناهار را از دستپخت مادر، تناول کردم و شاید مادر خوشحال شد ه بود، که آن روز، من به خانه آمده بودم و حق مستحقى را نخورده بودم. ٢- فرداى آن روز ( ١٤ خرداد ١٣٤٢ ) با دو نَفَر از همکلاسى‌ها به مسجد بزاز‌ها واقع در بازار مسجد جامع رفتیم. پس از پایان مراسم سوگوارى گفتند نوحه خوانان به خیابان بوذرجمهرى رفته و در آنجا سوار به اتوبوس به خانه اى که قرار است ناهار در آنجا صرف شود، خواهیم رفت. خانه در حدود آب کرج ( بولوار کشاورز امروز) بود و نو ساز و اطراف آن بیابان. نخستین بار بود که مى دیدم غذا در این نوع مجالس، در بشقاب و با قاشق صرف مى شود. در آن ایام در هیئات و مساجد غذا در مجمع مسى و بعدها در سینى کشیده و٥ نفره، صرف مى شد. ٣- سالى در بازار آهنگرها ؛ در دسته اى که باحتمال زیاد مربوط به صنف آهن فروش بود و در یکى از کوچه هاى شرقى بازار آهنگرها، اطعام مى داد، حضور داشتم. اولآ ؛ ورود به خانه بسیار سخت بود. جمعیت بسیار ؛ فشار مى آوردند، باید شانس همراهت مى شد تا وارد ان محل شوى. خوان اول را گذرانده بودم که با صداى یک نَفَر که مى گفت ٥ نَفَر ٥ نَفَر بنشینید، ! با چهار نَفَر دیگر هم غذا شدم. فأشقى در کار نبود. من دستهایم را شسته بودم. آن چهار نَفَر دیگر، خیر. وقتى سینى غذا به ما داده شد، شروع به خوردن کردیم. بعد از چند لقمه ؛ یکى از چهار نَفَر رو به بقیه کرد و گفت: من نیازمندم و عائله دار. مى خواهم این غذا را براى خانواده ام ببرم، در همان حال دستمال بزرگ یزدى را از جیب بیرون آورده و بدون اطمینان از رضایت بقیه، سینى را در دستمال خالى کرد و به هم غذاها گفت خدا بشما خیر بدهد، بروید سر یک سینه دیگر و با آنان هم غذا شوید! همراهان چنین کردند. من که بدنبال جاى تازه و همراهان جدیدى بودم، مخاطب یکى از مسئولان قرار گرفتم که بچه! چند بار غذا مى خورى؟ گفتم: آقا ؛ غذا نخورده ام... فرصت توضیح به من نداد و در حالى که به‌دست چربم اشاره مى کرد، مرا به بیرون هدایت کرد. بیرون رفتن از این مکان‌ها نیز کار آسانى نبود. چون جمعیت مستحق بسیار، پشت در، در انتظار ورود بودند. که بسیارى از آنان پس از ساعتها انتظار، بدون به‌دست آوردن غذا، عازم خانه هاى خود مى شدند، خصوصآ در محل هاى فقیر تَر. فکر مى کنم آن روز نیز مرحوم مادرم خوشحال شد که حق مستحقى را نخورده ام و آمده ام خانه غذا بخورم. بنظرم میان آن ایام در موضوع مورد بحث، چند تفاوت با این روزها مى توان بر شمرد: ١- از این ریخت و پاش‌ها ى امروزه، هیچ خبرى نیود. غذاها ساده بود: عدس پلو با کشمش یا خرما و حد بیشتر قیمه. ٢- افرادى که نذرى مى دادند ؛عموما از جیب خود خرج مى کردند. هنوز پاى پول و کمک هاى دولتى و فسادهاى متعاقب آن در این نوع امور باز نشده بود. ٣- افراد و خانواده هائى که نیازمند نبودند ؛ نه تنها از این نوع نذرى‌ها استقبال نمى کردند، مگر طلب لقمه اى با نیت شفا، بلکه مصر بودند که حق مستحق‌ها را غصب نکنند. ٤- حتى بسیارى از نیازمندان گویا استغناى طبع بیشترى نسبت به جامعه نفت زده و مصرفى امروز داشتند، آنان در عین نیازمندى ترجیح مى دادند، در این محل‌ها حاضر نشوند و بگذارند مستحق تَر‌ها برخوردار شوند. ٥- اسرافى دیده نمیشد که نعمت هاى خداوندى، پس از اتمام مراسم در خیابان‌ها و سطل هاى زباله بچشم‌اید و دلهاى نگران را بسوزاند. ٦- این صحنه‌ها که برخورداران با ماشین هاى گران قیمّت توقف کنند و غذا بگیرند و دو باره و چند باره این کار را تکرار و در صندوق عقب ماشین انبار کنند، دیده نمى شد. ٧ - این همه ظروف یک بار مصرف تحمیل به طبیعت میهن و کره زمین نمیشد.

یادى از نذرى هاى آن ایام و این روزها
کد خبر: ۱۸۴۷۲
۱۲ مهر ۱۳۹۶ - ۱۰:۳۳
ارسال نظر
captcha